Mandana In Red

چو فردا شود فکر فردا کنيم؟؟؟

هواپيما نبود. سوپرمن هم نبود. حتی سگ پرنده هم نبود. يک توله سگ معمولی بود با تن قهوه ای و صورت سياه که دلش پر مي زد بگذارندش زمين تا بتونه آزادانه جست و خيز کنه. معمولا جای جانداران چهارپا روی زمينه.
حدود بیست و یکی دو سال سن داشت. گدا نبود. احتمالا دیپلمه بود. قيافه اش به معتادها و تنه لش های سرکيسه کن هم نمی خورد. شايد خيلی هم برای پيدا کردن يک کار ثابت که بتونه روی حقوق هر چند اندکش حساب کنه تلاش کرده بوده. کنار خيابون ايستاده بود و يک توله سگ بداخلاق رو روی دستش بلند کرده بود بلکه مشتری خوبی براش پيدا بشه.
امروز يک توله سگ می فروشه، ولی مگه چند نفر توی تهرون سگ می خرند اون هم از کنار خيابون و بدون شناسنامه و گواهی دامپزشک؟ احتمالا ديروز دريل بوش چينی کنار خيابون می فروخته که ديگه بازارش اشباع شده،‌ قبلش کيسه خواب آمريکايی، قبل از اون قليون های فانتزی، قبلش گل و قبل از اون آدامس و سيگار. ولی فردا چی می فروشه؟ کليه شو؟ مواد مخدر؟ بچه؟ يا بازار جديدی باز خواهد شد که ما الان فکرش رو هم نمی تونيم بکنيم و همه اينها پيشش شوخیه؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()