Mandana In Red

آشتی با پروژه ليسانس به مناسبت نوروز يک هزار و سيصد و هشتاد و دو جمشيدی.

ديشب بعد از هشت سال بالاخره عکس کارهای اجرايی مربوط به پروژه ليسانسم رو توی دو جلدی که از اين تز برای خودم نگه داشته بودم چسبوندم. عکس هايی از طراحی لوگو و روی جلد و پوستر و آگهی مجله و روزنامه و بيل بورد و ... که برای یک مجله انجام داده بودم گرفته شده. هشت سال پیش اینقدر توی ذوقم زده بودند که تز رو یک گوشه انداخته بودم و عکس ها رو یک گوشه دیگه. اون کاغذی رو هم که توی جلسه دفاع جلوم بود و ايرادهای بنی اسرائيلی آقايون رو (خدا کنه قوم بنی اسرائيل از گناه من بگذرند) روش يادداشت می کردم تا اگه مهلت دادن جواب بدم و ديدم که بعد از تمام شدن جلسه دفاع پشتش حس خودمو نسبت به اونها نوشتم. دوباره اون لحظه برام کاملا زنده شد. يادش به خير که نه، آقای مدير گروه منو يک سال سرکار گذاشت و هر سوژه ای اعلام کردم رد کرد چرا؟ برای اينکه می خواستم با گرافيست های آدم حسابی پروژه ليسانس بگيرم. استادهايی مثل آقای مصطفی اسداللهی که هرجا هست خدا به سلامت بداردش. اين آدم همه چيز داره. شعور،‌ اخلاق، هنر، سواد، هنر آموزش، ... با قيافه ای گرم و مهربون. خلاصه اين مدير گروه (بلانسبت هرچی مديره) اينقدر نه توی کار من آورد تا اينکه بالاخره گفتم خوب می شه با خود شما پروژه بگيرم؟ و ناگهان همه چيز عوض شد! همه سوژه هايی که با اشد مخالفت رد شده بودند شدند هلو و اون دفتری که می گفتند امکان نداره بشه توش دست برد و چيزی رو عوض کرد مثل دفتريادداشت بنده از کمد خارج شد و همه گونه دخل و تصرفی درش انجام گرفت. خوب خدا رو شکر. اما منو می گی؟ توی دلم گفتم خيله خوب، پس عقده استاد راهنما شدن کشته بودت؟ داغشو به دلت می گذارم و اين آقا منو ديگه نديد تا روز دفاع! وقتی با استادهای ديگه که برای جلسه دعوت شده بودند آمد تو و شروع کرد به ديدن کارها پشتش راه افتادم. وقتی اونها راجع به کارها ازش سوال می کردند و گفت من اصلا اين کارها رو نديدم و همکارهاش با چشمهای گشاد و دهن باز نگاهش کردند کلی حال کردم. حسابی بور شد. بالاخره بايد به اينها حالی کرد که اين دم شير است به بازی نگير! دردسرتون ندم،‌ اينقدر از دست من حرصش گرفته بود که وقتی جلسه رسميت يافت و حمله ها شروع شد خودش نوک حمله بود! با اون دوتا استاد ژوری يک تيم تشکيل داده بودند که البته در حمله بهتر از تيم های دست سوم عربی نبود. من هم یک تنه مثل مالدينی (‌يعنی مثل شير) دفاع کردم. راجع به بخش تئوری کار لام تا کام حرف نزدند. چون در بخش بازاريابی بود و از سوادشون خارج (گواينکه ثابت کردند در بخش گرافيک هم چندان سوادی ندارند يا اينکه خوب خودشونو به حماقت می زنند) ولی راجع به طراحی ها آی ايراد الکی گرفتند. ديگه فقط مونده بود بگن چرا روی کاغذ اشتنباخ گواش زدی، بايد روی گلاسه اين کارو می کردی! خود آقای استاد راهنمای ناکام هم که مي گن فوق ليسانس چاپ از اتريش داره (طفلی، اسمشو می بردم سنگين تر بود، با اين مشخصه همه گرافيست ها فهميدن کيه!!!) وقتی که ديگه خيلی کم آورد خواست رفع کُتی کنه گفت طرح های بيل بوردهای خيابانی چاپ می شود! دلیلش هم اینکه وقتی از یک طرح چندتا توی شهر نصب می شه همه عین هم هستند! تازه خوشمزگی هم کرد و گفت می گی نه یک نردبون بگذار برو از نزدیک نگاه کن. نزديک بود از خنده زمينو گاز بگيرم. گفتم پدرجان ما توی ايران ماشين چاپ اين اندازه نداريم،‌يک. توی کار چای از هرکار يکی چاپ کردن اقتصادی نيست، دو. کاغذ زير بارون و برف و آفتاب دوام نمياره،‌سه. من هم خودم توی شرکتی کار می کنم که همه بيشتر کارهای تبليغاتی اش روی تابلوهاست و هفته ای چندتا آرت -ورک برای نقاش کارها می فرستيم که نقاشی کنه و نصب بشه،‌ چهار، ديگه اين مزخرفها رو جلوی من يکی نگو حداقل! ولی پاشو کرد توی يک کفش که نه خير اينها چاپه! خد اخيرش بده همکار منو که آمده بود و بلند شد و به عنوان مدير آتليه يک شرکت تبليغاتی معتبر جواب آقا رو داد. طرف ديگه رسما شده بود رنگ بادمجون. بالاخره آقايون از بنده و مدعوين خواستند که بريم بيرون تا اينها شور کنند و نمره بدن. بچه ها که توی راهرو اومده بودند به من تسليت می گفتند. می گفتند با اين حاضر جوابی هايی که کردی ديگه اميدوار نباش بهت ليسانس بدن. الان می اندازنت مثل آب خوردن. گفتم به درک. من خودمو سانسور نمی کنم که اين مدرک قلابی دانشگاه آزاد اسلامی رو بگيرم. جهنم ندن! خلاصه بعد از اتمام جلسه شورای امنيت دوباره وارد کلاس شديم و ديديم اساتيد يک قيافه ای گرفتن انگار که می خوان زندگی دوباره به بنده عطا کنند. فرمودند ما ديدم اگه الان به تو بخواهيم نمره بديم خيلی نمره ات پايين مياد. بهت فرصت می ديم يک ماه بری دوباره کارهای اجراييتو عوض کنی با نظر استاد محترم راهنما!!! و بياری بهت نمره خوب بديم. بنده های خدا نمی دونستند کسی در مقابلشون ايستاده که محض رضای خدا يک بار هم توی کارنامه های دوازده سال مدرسه اش به نمره ای غير از نمره ورزشش نگاه نکرده! گاه گاهی هم ادبيات برای سرما گرما! پرسيدم خوب آخرش چند؟ گفتند ۱۷! گفتم خدا بده برکت. پرسيدند چی؟ جواب دادم هيچی! همين هفده از سر دانشگاه آزاد هم زياده و من خودمو بيش از اين علاف شماها نمی کنم و به اين ترتيب هرچی استاد راهنما رشته بود که منو سر پل خر بگيری گير بندازه پنبه کردم. از بس همه دانشجوها بچه بازی راه انداخته بودند و سر نمره خودکشی کرده بودن اينها فکر می کردن من الان برای دريافت بيست هرکاری می کنم. تازه مگه هفده بده؟ ...بعد از اون چندجا کار کردم و موفق هم بودم. به خدا هيچکدوم هم موقع استخدام از من راجع به نمره پروژه ام سوالی نکردن! می پرسيدن هم مشکل خودشون بود نه من!
از همه اينها گذشته ديشب که بعد از سالها کارهامو نگاه می کردم ديدم عجب کارهای خوبی بودن. دوباره کلی چيز ياد گرفتم!... خدا خير بده اساتيدی مثل آقایان اسداللهی، فرهادی،‌ شباهنگی، جزايری و حاتم رو که خيلي چيزها به ما ياد دادند از جمله دريافت تفاوت آدم با شخصيت و بی شخصيت رو.
...بعد از چسبوندن عکس ها جلد کتابچه رو تميز کردم و گذاشتمش توی کتابخونه ام. حالا ديگه دوستش دارم و به مناسبت نوروز یک هزار و سیصد و هشتاد و دو خورشیدی باهاش آشتی کردم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()