Mandana In Red

وصيت نامه من (بخش هفتم)

هی اين دوستان بهتر از جان به آدم می رسن و می گن پس چرا توی وصيت نامه ات چيزی برای ما نگذاشتی؟ ... آخه خدا پدربيامرزها من چيزی دارم و براتون نمی گذارم؟ چی کار کنم؟ برم دزدی که بعد از صد و بيست سال برای هرکدومتون يک خونه توی فلورانس و يک ويلا در سواحل اسپانيا و نفری يک فراری تستاروسا بگذارم؟ اينقدر منو خجالت دادين که بالاخره شبی از شبها دست به دعا برداشتم که يا ربی، منو بيش از اين پیش بندگانت خجل نکن که خدا هيچ درويشی رو شرمسار نکنه پيش روی ياران و اهل طريقت و در ادامه اينقدر از هر کران تير دعا کردم روان تا بالاخره سحرم دولت بيدار به بالین آمد، گفت برخيز که آن خسرو شیرین آمد...(ایشتیباه نشود، اين بيت هيچ ربطی به اون ابياتهايی نداره که می گه: سحرم دولت خواب آلوده، آمد و گفت بخواب آسوده، که نه آن خسرو شيرين آمد،‌ نه نگارت به هر آئين آمد، پس مبادا قدحی دربکشی، به تماشا همه جا سربکشی...) بعله، همونطور که گفتم شکر خدا که اين همه دعای نيم شب و آه سحری کار خودشو کرد و ديشب خوابی ديدم که مي ترسم بنويسم آب از لب و لوچه تون سرازير شه بره سمت جنوب شهر و اين شب عيدی عيش نداشته جنوب شهری ها رو منقص کنه. ولی چاره اي نيست و ناگزيرم از نوشتن نکته به نکته آن رويا... ديدم که توی خونه پای کامپیوتر نشسته ام و دارم چت می کنم که در می زنند و چون کسی نبود در رو باز کنه از دوستان آن-لاین با عذرخواهی فراوان رخصت می گیرم و به سوی اف اف می رم ، گوشی رو برمی دارم و می پرسم کیه؟ يک نفر می گه از طرف شورای شهر تهران يک نامه سفارشی دارين. دستم به سمت دگمه درباز کن می ره که يک دفعه يادم مياد ای بابا اينجا تهرانه و خاک دامنگیر داره، روزی صدبار به اسم پستچی و مامور کنترل کنتر برق و آب ميان در خونه ها و ...(بقیه اش حذف به قرينه معنوی شد!) اين بود که رفتم توی آشپزخونه و يک مشتم رو پر فلفل سیاه کیلو هزارتومن کردم و با دست ديگه ام يک چاقوی تيز آلمانی برداشتم و رفتم پشت در و دوباره پرسيدم کيه؟ يعنی که اف اف خراب بود صدات نيومد،‌ وگرنه نواده کريمخان زند و ترس؟؟؟ عمرا، تنها تفاوت من با کریمخان اینه که اون سبیل داشت و من ندارم. دوباره طرف گفت از طرف شورای شهر يک نامه سفارشی برای ماندانا خانم آوردم. يک کمی لای در رو باز کردم و ديدم يک آقايی خيلی شق و رق با لباس تمام رسمی يک تيکه پوست آهو روی يک کوسن مخمل ارغوانی گذاشته و روی اون هم يک چيزهايی به خط زر نوشته شده. با دیدن این صحنه دستهای مسلحم رو گرفتم پشت در و سرمو بيشتر بردم بيرون که چشمتون روز بد نبينه با ديدن يک مرسدس کوپه قرمز آنچنان قرار و اختيار از کفم رفت که دستهام شل شد و اول چاقو افتاد روی پام و بعد فلفلها ريخت روش و گفتم آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ...از اينجا به بعد ديگه چيزی يادم نمياد که چی شد ولی می دونم بعدش ديدم که توی يک پاترول چهار در سفيد نشستم و به عنوان شهردار تهران دارم می رم تا يک طرح مهم عمرانی رو افتتاح کنم. اون مرسدس بنزه رو هم نمی دونم چی شد، احتمالا بعد از مراسم معارفه من به عنوان شهردار دوباره تبديل به کدو حلوايی کرده بودند. بالاخره رسيديم و از پارچه نویسی های اطراف فهمیدم چه خبره «مقدم شهردار محترمه تهران را برای افتتاح طرح جمع آوری و تصفیه فاضلاب تهران خير مقدم و شادباش می گوييم. بیست و چهارم اسفندماه ۱۴۸۱ خورشیدی» از ذوقم که تا اين موقع زنده مونده ام و هنوز وقت دارم تا وصيت نامه بنويسم آنچنان از ماشين پريدم پايين و دويدم طرف «طرح» که پام گرفت به روبانی که می بايست قيچی می کردم و با سرافتادم توی مخزن پر از همون چيزهايی که اگه بنویسم بايد وصيت نامه ام رو بگذارم توی آفتاب تموز تا خشک و ضدعفونی بشه،‌ حالا هم کو تا تموز؟ پس نمی نويسم اما عاقلان را اشارتی کافيست. اگر هم کافی نیست بگم همون چیزی که وقتی توی بیداری ببینین می گین اه! اما اگه توی خواب ببینین می گین به به چه خواب میمون و مبارکی، خیر است انشاالله و به زودی پولدار می شم. من هم توی همون هیر و ویر گفتم خدايا شکرت که دعاهای منو مستجاب کردی و به شکرانه نعمتت من هم همه اين گنج بی کران رو که تا تهران باشه پایدار و برقراره می بخشم به دوستانم که اونها برن و به سلامتی کيفشو بکنند و ما هم بنشينيم بر لب جوی و گذر عمر ببينيم کين تغابن ز جهان گذران ما را بس!
حتما راضی شدين ديگه نه؟ اگر هم نشدين که دیگه جوابتون با شيخ اجل سعدی و اون بيت معروفش که می گه چشم تنگ دنيا دوست رو ...

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٦:۳۱ ‎ب.ظ ; شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()