Mandana In Red

در اين ديار بی کسی، کسی عيدی نمی دهد...

تا اين لحظه که بيش از ۴۰ ساعت از آغاز سال ۱۳۸۲ شمسی می گذره هيچکس به من نه يک توله ببر عيدی داده نه حتی يک توله يوزپلنگ و دريغ از يک جوجه شاهين، و به اين ترتيب تمام آرزوهای من نقش برآب شد. فکر می کردم امسال ديگه حتما يکی پيدا می شه که يک جونور خوشگل نازنين برای من بخره و خوشحالم کنه. آخه من تا کی بايد در حسرت داشتن يک ببر سه متری حسرت بکشم؟ چی مي شه يک ببر داشته باشم که بتونم باهاش رفيق باشم، کشتی بگيرم، حرف بزنم، بازی کنم، گردش و سفر برم، وقتی خسته می شم بتونم بهش تکيه بدم و دراز بکشم. وای دلم ضعف رفت برای بازی کردن با اون کله خوشگلش. به خدا يک يوزپلنگ هم قبوله ها. خيلی هم آدم سخت گير و بد ادائی نيستم، يک توله يوزپلنگ خوشگل مامانی رو هم می گذارم روی چشمم و می گم دستتون درد نکنه. قول هم می دم نگذارم بهش بد بگذره. ای خدا برسون.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()