Mandana In Red

ديدين گره های سيزده به در پارسال سيزده به در امسال جواب داد؟

امروز با يک نگاه عاشق شدم. تا توی چشمهای سبزش نگاه کردم شاهزاده اسب سواری رو که هميشه منتظرش بودم پيدا کردم و وا رفتم. گفتم: احساس می کنم هزار سال دوستت داشته ام. منو می گيری؟ گفت: جهنم ضرر... من هم از خوشحالی بال درآوردم. شرط و شروط هاشو هم گفت. ديگه سرکار نمی رم. حداقل ۵ تا بچه بايد بزام. بدون اجازه اش نبايد از خونه بيرون برم حتی پيش مامانم. روزی ۲ وعده آشپزی می کنم. لباسهای سنگين رنگينی رو که خودش برام می خره مياره خونه می پوشم. وقتمو با کتاب تلف نمی کنم و وب لاگ نویسی هم که هيچی. حداقل پونزده کيلو چاق می شم. هرچی فرمود می گم چشم...
الان که دارم برای آخرين بار وب لاگ می نويسم باورم نمی شه که اين شانس به من رو آورده و يک دفعه اينقدر خوشبخت شدم. حالا ديگه می تونم با خودم رو راست باشم و همونجوری زندگی کنم که هميشه آرزو داشتم اما نمی تونستم بروز بدم و ناچار بودم ادای يکی ديگه رو دربيارم... وای که چقدر من خوشبختم... خدا همه رو به آرزوشون برسونه.

ماندانا
... خوب نمی دونم خوشحال می شين يا ناراحت، اما اين دروغ سيزده بود. چاره چيه،‌ اين هم يک رسمه که بايد انجام بشه و هرچی بزرگتر بهتر. تقصير من نيست. البته می خواستم از اين آب و روغنشو بيشتر کنم و کشش بدم اما جدی جدی داشت حالم از خودم به هم می خورد. تا همين جا هم که نوشتم و مثل درختها در اين فصل شکوفه نزدم هنر کردم.

   + Mandana In Red ; ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱۳ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()