Mandana In Red

چرا و به چه علت هنر نزد ايرانيان است و بس؟

زمان: ساعت ۱۲ ظهر شنبه، نهم فروردين ماه هزار و سيصد و هشتاد و دو.
مکان: يکی از کوچه های منتهی به خيابان شريعتی.
بنده با کيف دوربين از سمت شريعتی وارد کوچه می شم و به ديوار نارنجی رنگ دبيرستان دخترانه انتهای کوچه نگاه می کنم. جلوتر می رم تا می رسم به ۵ متری ديوار. از معدود روزهايی در طی سال است که آسمون تهرون آبی ديده مي شه و خيابونها خلوته و آفتاب بهاری هم که بی دريغ می تابه و همه شرايط مهياست برای اينکه با گرفتن چندتا عکس خارش انگشتهاتو کم کنی و دلتو خوش کنی و بگی من عکاسی می کنم پس هستم!
به محض اينکه دوربين رو از کيفش درميارم و يک عکس از ديوار و درختها و آسمون می گيرم يک پيکان سبز نيروی انتظامی که اگه صدتا ضبط دزد و مواد فروش تابلو سر راهش بوده يک نگاه چپ هم بهشون نکرده جلوی من سبز-تر مي شه و می زنه روی ترمز. بنده هم با وجود اینکه ترکیب بندی عکسم به هم ریخته و یک همچین حجم بدترکیبی پریده وسط کادر بندی نازنینم به روی مبارک نميارم چون می دونم بالاخره به خودش زحمت می ده حرف بزنه. بعد هم اگه بخوای دست پاچه بشی که ديگه جرمت محرزه! خلاصه راننده که سمت بنده قرار داره می پرسه: خانوم چيکار می کنی؟‌
می خوام بگم: مگه نمی بينی؟
ولی می گم: هيچی. عکس می گيرم.
اون يکی که اون طرف کنار راننده نشسته می گه: تشريف بيارين اينجا.
می خوام بگم: من که اونجا کاری ندارم، شما اگه کاری دارين تشريف بيارين اينجا!
ولی می گم: چشم.
و می رم به سمت ديگر پيکان نيروی انتظامی که احتمالا يکی از همون پيکانهاييه که فرستادن پاکستان و اونها هم ۵۰۰ تا عيب ازش گرفتن و «ريجکت» کردن همه رو از دم!
می گم: چی شده قربان؟ ( از اونجايی که بنده ستاره شناس نيستم به خودم زحمت رصد کردن نمی دم که ببينم طرف سرهنگه،‌ سرگرده، سروانه، سرزيردوشيه، چيه... و به جای اين القاب می گم قربان)
می گه: از کجا عکس می گيری؟
می خوام بگم:‌ مگه کوری؟
ولی می گم: از ديوار اين دبيرستان که هم دخترونه است و هم تعطيله.
می گه: مگه عکس گرفتن داره؟
می خوام بگم: يعنی احتمالا من بايد تمام تاريخ عکاسی و تحولاتش رو برات تعريف کنم تا توجيه بشی که از يک ديوار هم می شه عکس گرفت؟
ولی می گم: خوب نارنجیه و قشنگه ديگه.
می گه: آخه به ما يک مورد ۱۱۰ خورده.
می خوام بگم: خوب پس چرا وقتتونو تلف می کنين و زودتر نمی رين به اونجا برسين، که طرف توضيح می ده: همسايه ها زنگ زدن که يک خانمی اومده اينجا داره فيلم می گيره! و بنده بلافاصله متوجه می شم که «اون مورد ۱۱۰» خود بنده هستم!
می خوام بگم:‌ خداروشکر، اين سال هشتاد و دو چقدر تهران امن شده که مورد خلاف و صد و دهيش منم!
ولی می گم: ولی قربان بنده همين الان رسيدم اينجا.
می گه: خوب به ما هم همين الان زنگ زدن!
می خواب بگم: به خدا اگه پر سيمرغ هم آتيش می زدن بيشتر از اين طول می کشيد تا بياد، ۱۱۰ که جای خود داره.
ولی مي گم: قربان بنده از روی ساعت شصت ثانيه نيست که دوربينم رو از کيفش درآوردم!
می گه: براي چی عکس می گيری؟
می گم: خوب برای اينکه عکاسم.
می گه: کارت داری؟
می خوام بگم: مگه نقاش ها و شاعرها و مجسمه ساز ها کارت دارن که ما عکاس ها بايد داشته باشيم؟
ولی می گم: کارت چی؟
می گه: کارت جايی که براش کار می کنی.
می گم: من برای جايی کار نمی کنم.
می گه: شغلت چيه؟
می گم:‌ خانه دار!!! (‌و يک لحظه احساس می کنم که دنيا خورده توی سرم، ولی بهتر از اينکه بگی فلان جا کار می کنم و حالا بخواد دستشو تا ته بکنه توی دماغت ببينه اون تو چه خبره!)
می گه: خوب يک مجوزی چيزی بايد داشته باشی.
می خوام بگم: اگه تو که مامور قانون هستی نمی دونی که عکاسی توی شهر قدغن نيست و هيچ مجوزی نمی خواد و اگر غير از اين بود ديگه کسی به خودش زحمت نمی داد کنار پادگان ها و امثالهم تابلوی «عکاسی ممنوع» نصب کنه واقعا برای اين مملکت متاسفم و بيشتر از اون برای خودم!
ولی می گم: والله من چند ساله توی تهرون دارم عکاسی می کنم هيچکس هيچ کجا نگفته چرا عکاسی می کنی!
راننده پامنبری می کنه و می گه: بالاخره یک کارتی چیزی می خواد که از وزارت ارشادی جایی.
می خوام بگم: موقعی که مانی نقاشی می کرد مگه ما وزارت ارشاد داشتیم؟ یا تا حالا وزارت ارشاد ما تونسته یک مانی بیرون بده که تو توقع داری هنر در دامن وزارت ارشاد پرورش پیدا کنه و لاغیر؟
ولی هیچی نمی گم و فقط نگاهش می کنم.
باز رئیس کل می گه:‌ خونه ات کجاست؟
می خوام بگم: تو باغچه!
ولی می گم: شمرون. ( خوشبختانه يا از گشادی کاليبر يا به خاطر عدم امکان ترک حوزه استحفاظی وقتی آدرس دور نشونی می دی نمی گن بيا بريم در خونه ات)
می گه: حالا عکست چی بود؟
و من هزار بار از خدا برای روح پدر و مادر اين کفاری که شب و روز در جهت پيشرفت علم و تکنولوژی زحمت می کشن آمرزش می طلبم که دوربين ديجيتال رو خلق کرده اند و می شه همونجا عکس رو ديد. اگه سونی هم می تونست اين مطلب رو توی تبليغاتش بنويسه که « آی مردم دوربین ديجيتال اين امکان رو به شما می ده که اگه پليس جلوتونو گرفت همونجا عکسی رو که گرفتين نشونش بدين و از دستش خلاص بشين» تا الان همه بازار ايران را قبضه کرده بود. بنده هم با کمال مسرت عکس رو به ايشون نشون می دم و ناگهان این مغز متفکر امور امنیتی-ضد جاسوسی که تا الان فکر می کرد در دوران فعالیت ماهواره های جاسوسی که توانایی شمارش موهای سر ایشون رو هم دارن يک جاسوس و خرابکار خری ممکنه پيدا بشه که روز روشن بياد وسط خيابون واسته و برای مقاصد ضد امنیتی از ديوار مدرسه عکس بگيره! با يک سطح نارنجی روبروی می شه که بالاش يک نوار آبی قرار داره و يک خط قهوه ای (درخت کنار خيابون) هم اين دو تا رو قطع کرده و از کادر زده بيرون!
می گم: شما چیزی غیر از ترکیب بندی رنگ و زیبایی!!! می بینین؟
طفلکی در حالی که سعی می کنه نفس عمیق نکشه تا بوی سوختنی کمتر اذیتش کنه می گه: همش همینه؟
می گم: من که گفتم تازه رسیده بودم!
می گه: بله، ولی خوب مردم می بینن یکی اومده دم خونه شون داره فیلم می گیره می ترسن دیگه. حق دارن.
می گم: بله حق دارن. من هم بودم می ترسیدم!
خداحافظی می کنه و پیکان سبز که اگه به من دنیا رو هم بدن حتی یک نگاتیو حرومش نمی کنم دور می شه و می ره!
سرمو بالا می گیرم و می گم: خدايا، تو موقع خلق من يک لحظه فکر نکردی ممکنه که من جنبه اين همه آزادی رو نداشته باشم؟ بهتر نبود ريسک نمی کردی و منو توی يک خراب شده ای مثل ايتاليا به دنيا می آوردی؟

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:۱٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ فروردین ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()