Mandana In Red

اندر مزايای وصيت نامه نويسی!

مثل اينکه وصيت نامه نوشتن آمد نيامد داره! جاتون خالی من يک سرمايی خوردم که رسما دارم می ميرم. از صبح ۴۰ درجه تب داشتم و تازه يک کمی پائين اومده. ولی فکر نکنين که ترسيدم و اومدم بگم غلط کردم ديگه نمی نويسم. تازه ديشب يک مشتری پيدا شده که براش وصيت نامه بنويسم هرچند تقريبا مجانی... ولی خوب ايراد نداره. هرچی باشه از یاران قديمی در سنگر حفظ و حراست محيط زيست بوده و هست. یادش به خیر چقدر با هم رفتيم ييلاق جات اطراف تهران زباله جمع کرديم. به هرحال چون امشب حالم خوب نيست وصيت نامه نمی نويسم که وصيت نامه ام تلخ نشه. به مسائل پيش اومده در پيرامون وصيت نامه می پردازم.
۱- يکی از دوستان ديشب با من چت می کرد می گفت تو عمرا بتونی با عزرائيل کار کنی. پرسيدم چطور؟ گفت آخه اون عزرائيله و شوخی بردار نيست. حرف حرف خودشه. تو هم که چيزی که بلد نيستی چشم گفتن! خلاصه آبتون توی يک جو نمی ره... اگه واقعا عزرائيل همچين موجودی باشه که براش متاسفم. برای ادب کردن اون هم که شده بايد برم یک مدت باهاش کار کنم که از عادت چشم شنيدن بيفته. معنی نداره آدم هميشه منتظر چشم باشه.
۲- آقا ما يک دوست اينترنتی داريم (بگم همونی هستی که درمورد اولين بخش وصيت نامه من نظر دادی آبروتو ببرم؟؟؟) که اصلا از کپی رايت و حق مولف و مصنف چيزی نمی دونه. در جواب اون نامه تبريک شب يلدا که برای همه دوستام دادم برام کارت داده بود. رفتم کارت رو باز کردم ديدم متن خودمو برداشته نوشته. وقتی شروع کردم به وصيت نامه نويسی تا ديد گفت: چه جالب! دقيقا همون موضوعی رو شروع کردی که من چند ماهه بهش فکر می کنم! (اون جای آدم خالی بند) حالا اگه راست می گه بياد بنويسه ببينم چند مرده حلاجه.
۳- و اما جالب ترين قسمت قضيه! يارغار و دوست شفيق و رفيق گرمابه و گلستان بنده،‌ همون که به ايما و اشاره بهش حالی کردم که مسئول حمل خاکستر من به شيراز و کنگاوره يک جوابيه صادر کرده! و مرقوم فرموده اند که (خلاصه شو می گم): ماندانا اين رد جان...خلاصه حالا که با عزرائیل در تماسی بپرس که کی می میری، چون من هم خيلی يک سفر شيراز اون هم مجانی دلم می خواد به خصوص که قراره بليت های هواپيما گرون بشه...اما زودتر بگو برنامه ريزی کنم که اين شوهر من نمی گذاره حتی تا ساوجبلاغ تنهايی برم و برگردم...بايد از قبل خبرداشته باشم که بتونم يک جايی سرشو بکوبم به تاق و خودم تنها برم... ای خدااااااااااااااااااا... اماااااااااااااااااااااااااااان... فغاننننننننننننننننننننننو... هوارررررررررررررررررررررررررر... همچين می گه من تا ساوجبلاغ هم نمي تونم تنها برم انگار که شوهرش به چهار ميخ کشيدتش. ولی به خدا اين طور نيست. من که می دونم بگذار بگم. هر چی باشه فردا می خوام توی يک وجب جا بخوابم. نه ببخشيد قراره يک مشت خاکستر بشم. چی؟ ممکنه خاکسترمو نبره شيراز؟ به جهنم! اصلا بريزه توی توالت سيفون رو هم بکشه! خاکسترم از وجدانم که مهم تر نيست. آی مردم. بدونين و آگاه باشين که اگه توی بعضی خونه ها زن سالاريه، توی خونه اينها زن سپهسالاريه!!! بيچاره شوهرش! خوبه خودم اولين عيد نوروز بعد از نامزديت برداشتم بردمت با خودم باکو و ۱۰ روز از تعطيلات عيد رو اونجا با هم بوديم و نامزدت اينجا سماق مکيدها!!! که هنوز که هنوزه بابت اون منو نبخشيده! ديگه به من اين ها رو نگو فدات شم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:٤٠ ‎ب.ظ ; دوشنبه ٩ دی ،۱۳۸۱
    پيام هاي ديگران ()