Mandana In Red

تند و تيز

به زودی در اين مکان يک مطلب تند و تيز اما واقعی نوشته خواهد شد.

ماندانا


خوب، از کجا شروع کنم؟‌ خيلی قبل؟ يا فقط يک کمی قبل؟...
درسم که تموم شد رفتم سراغ کار و بی خيال پروژه ليسانس دو سالی رو گذروندم. چند ماهی همون کار منشی گری رو ادامه دادم که از بعد دیپلم و همزمان با دانشگاه گه گاه انجام می دادم و بعد یک سال و نیم در یک شرکت درست و حسابی کار تخصصی رشته خودم. شرکت خوبی بود و همکارهای خوبی هم داشتم، اغلب دخترهای جوون بودن و همه از من بزرگتر و با هم خیلی رفیق بودیم ولی از اونجایی که میونه ام با آقایون معمولا بهتره بیشتر از همه با مدیر شرکت رفیق بودم که جوونی بود چند سال از من بزرگتر. تا رسید روزی که ديدم جدی جدي يک پای مدرک ليسانسم لب گوره و اگه نجنبم پريده اون تو، که کار رو ول کردم و از دوماه فرصتی که باقی مونده بود استفاده کردم. بعد جلسه کذايی دفاع و تمرين های دو با مانع در طبقات دانشگاه آزاد اسلامی به دنبال کارهای اداری و بعد هم يکی دوماهی بيکار بودم و برای خودم استراحت کردم تا اينکه همون شرکت دوباره منو دعوت به کار کرد و روزی که با رئيسم ملاقات کردم به من گفت اگه بخوام می تونم برگردم سر کار قبلی ام ولی از اونجايی که در اين فاصله مدير اجرايی شرکت رفته من اگه بخوام می تونم کار اونو انتخاب کنم. خوب پيشنهاد خيلی جذابی بود برای دختری در سن و سال من که مغزش هم اصولا ايراد داشت و از خرکاری خوشش می اومد. دردسرتون ندم، اين کارو انتخاب کردم و رفتم پيش همکارام. اونها هم خيلی از ديدن و برگشتن من خوشحال ولی بهشون نگفتم قراره چه بکنم فقط در طی روزهای آتی ديدن که من کارهای ديگه انجام می دم و اغلب دنبال کارهای اجرايی و خارج شرکت مي رم. همين جا هم بگم که من هر موفقيتی توی اون دوره بدست آوردم اول از همه مديون اعتماد مدير شرکت بود و بعد هم يکی از قديميترين متخصصهای چاپ در ايران که مثل يک پدر و معلم دلسوز بالای سر من بود و با حوصله و لطف همه چيز رو يادم داد و حمايتم کرد. خدا حفظش کنه. و بعد هم يکی از همکاران خارج از شرکت که اون هم بدون اينکه هيچ وظيفه ای داشته باشه ساعتها برای من حرف می زد و در واقع کلاس می گذاشت تا اينکه بالاخره سوار کار شدم. کار جذاب بود و پراز مطالب تازه، اما پر از مسئوليت و دردسر. هم مي بايست کارهای تخصصی رو ياد می گرفتم هم کار مديريت می کردم،‌ ولی خوب من تصميم گرفته بودم موفق بشم و شدم. طوری که وقتی چندسال بعد يک روز برای تازه کردن ديدار با مدير شرکت به اونجا رفتم اون موقع معرفی من به همکارهاش گفت:« اين فلانيه، کاری که اين برای من کرد دوتا مرد نمی تونن بکنن». به هرحال من کار رو شروع کردم و رفاقتم هم با بچه ها ادامه داشت تا اينکه يک روز توی جلسه ای که همه کارمندها حضور داشتن صحبت از چاپ کارت ويزيتهای شرکت شد و عنوان بنده رو همه فهمیدن. از جلسه بيرون نيومده بوديم که متلک ها شروع شد و رفتارهای سرد و گوشه و کنايه. من اصولا اهميتی به اين چيزها نمی دم. دوستهام برام مهمن اما اگه نشون بدن که دوستيشون سطحيه در یک لحظه می گذارمشون کنار و سلاح هايی مثل متلک و حرف و اين چيزها اصلا در مورد من کاربرد نداره چون خودم خدای متلک بگوهام و اگه قرار باشه کسی با من کل کل کنه حسابش با کرام الکاتبينه، حرفهای پشت سرم هم وقتی به گوشم می رسه فقط می خندم، چون به محتويات ذهن ديگران در مورد خودم همون قدر اهميت می دم که به محتويات معده شون. اينه که خيلی راحت دوستيشونو نديده گرفتم اما با همون رفتار قبل سعی کردم باهاشون کار کنم. ماهها گذشت و از اونجايی که کارم خيلی زياد بود مدير شرکت پيشنهاد کرد يک نفر کمک برای من استخدام کنن. دو تا دختر خانم که نمی دونم از کجا به شرکت معرفی شدن اومدن، باهاشون مصاحبه کردم و يکی رو انتخاب کردم. دختری بود نوزده يا بيست ساله، دیپلمه، بلند و باريک با صورت معمولی و ساده. اخلاقش هم خوب بود. صاف و ساده و صميمی و با شيطنت های دختر مدرسه ها. من اصولا اهل قيافه گرفتن و رئيس بازی نيستم به خصوص وقتی که قرار باشه با دختری کار کنم که حداکثر چهار سال از خودم کوچيک تر بود. از لحظه اول خيلی راحت و صميمی با هم شروع به کار کرديم. هر چيزی می گفتم با دقت گوش می داد و حداکثر سعي خودشو می کرد. باهوش بود. کاری بود. نق نمی زد. اذيت نمي کرد. خوش اخلاق بود. اگه دنبال کاری بیرون شرکت می فرستادمش سریعتر از اونی که فکر می کردم برمی گشت و با دست پر. فقط گه گاه شيطنت های بچه گونه اش گل می کرد که می گذاشتم يک کمی بازيگوشی کنه بعد دوباره کارشو بکنه. بالاخره از يک بچه که نمی شه توقع داشت يک دفعه همه قالبهای سفت و سخت محيط کار رو بپذيره،‌ فشار الکی فقط می تونست باعث بشه که از محيط کار و کار دلزده بشه و نتونه خودشو هماهنگ کنه و کار رو ول کنه، و وقتی دختری در اين سن و سال هر روز از کرج بلند می شه مياد تهرون يعنی که به اين کار نياز داره، علاوه بر اينکه راندمان کارش نسبت به بقيه بالاتر بود، چون اونها تصميم گرفته بودن برای اثبات بی لياقتی من کارها رو خراب کنن، تغييرات درخواستی مشتری رو عمدا نديده بگيرن، فايل پر از اشتباه برای ليتوگرافی بفرستن و ...، خوب هر کسی يک جوره ديگه. ولی اين واقعيت ساده رو ظاهرا نمی ديدن که هيچ کس منو مسوول اشتباه فايل های اونها نمی دونه، همه می دونن هرکسی کجا نشسته و داره کار می کنه. به هر حال اين بچه بازی ها رو ادامه دادن... و من به جرئت می گم اين دختر تنها کسی بود که با شرافت و دقت کار می کرد و تنها کسی بود که لازم نبود دائم کنترلش کنم و از نتيجه کارش نگران باشم. با اينکه تازه وارد بود اينقدر باهوش بود که بعد از مدت کوتاهی اشکالهای کار ديگران رو بفهمه. با اينکه کار غير تخصصی می کرد و درواقع نقش آچار فرانسه رو برای من داشت ولی اونها با کلی ادعا پای کامپيوترها نشسته بودن و کار تخصصی می کردن و اين طفلی رو هم خيلی تحويل نمی گرفتن که خوشبختانه اون هم مستقل تر از اون بود که از اين رفتارها جا بزنه. خيلی وقتها هم به من می رسيد. وقتی فشار کار خسته ام می کردم مثل يک خواهر کوچيکتر مهربون سعی می کرد به من استراحت بده، کارهای منو انجام بده، برام چايی بياره و شوخی کنه و جوک بگه تا من سرحال بيام. يادش به خير، من جوک «قورباغه دهن گشاد» رو اولين بار از اون شنيدم و خيلی هم با نمک تعريف می کرد. خلاصه همکار و هميار من شده بود. گاهی که فرصت داشتيم برام حرف می زد. از تلخ ترين خاطره عمرش برام می گفت که يک روز از مدرسه به خونه مياد و می بينه که دارن جنازه مادرش رو از در خونه می برن بيرون و از اينکه پدرش خيلی هم از مرگ مادر ناراحت نبوده و خيلی هم به اين بچه ها توجهی نمی کنه... بعد لبخندی می زد و معذرت می خواست اگه منو با اين حرفها ناراحت کرده...
گذشت، و روزی کارشکنی های همکارهای من به جايی رسيد که ديدم واقعا غير قابل کنترله، ساعت دو به دفتر مدير شرکت رفتم و با توجه به رفاقتی که بيش از روابط کاری بينمون بود بهش گفتم با اينکه می دونم اگه قبل از تعيين جانشين و تحويل کارهام از اينجا برم کارهای لنگ می مونه و با اينکه می دونم از لحاظ قانونی حداقل از تاريخی که بهت می گم بايد يک ماه بيام بعد کارمو ترک کنم اما اگه از فردا نيام نبودن من کمتر به کار ضربه می زنه تا اينکه بيام و اين لجبازی ها ادامه داشته باشه. اون جوری کار کند می شه تا خودت پيگيری و رفع و رجوع کنی،‌ اما اين جوری کار بی اشکال از اين در بيرون نمی ره. پس بگذار که نيام. از اتاقش هم که بيرون رفتم فقط به اين دختر گفتم که از فردا نميام،‌ تا اون موقع خيلی چيزها ياد گرفته بود و تا آخر وقت سعی کردم حتی الامکان راجع به کارهای جاری شرکت بهش اطلاعات بدم تا در غياب من بتونه همه رو پيگيری کنه و اون هم با اوقات تلخ و ناراحت همه رو گوش کرد و قرار شد هرکاری داشت زنگ بزنه و از من بپرسه... هرچند هنوز کلی مونده بود تا بتونه جای منو بگيره اما حداقل می تونستم مطمئن باشم که پروژه های نيمه کاره رو می تونه با کمک مدير شرکت پيش ببره. بعدش هم می تونست توی همين شرکت به کارش ادامه بده، شرکت به کارش نياز داشت. آخر وقت که از همه خداحافظی کردم همکاران شریفم شوکه بودن که چرا من دارم می رم! و اصرار اصرار که بمون، کجا ميری؟ ... من خداحافظی کردم و اومدم بيرون. هرچند که چندسال بعد زمانی که شرکت عذر همه اين عزيزانو خواسته بود دوباره در اونجا مشغول به کار شدم، در بخش ديگه ای از کار و خوشبختانه باز هم با موفقيت و سربلندی از اونجا بيرون اومدم.
چندماه بعد از يکی از همکارها که در بخش ديگه ای کار می کرد و هميشه برای من يک دوست نزديک، معلم خوب و همکار نازنينی بوده به من گفت که اون دختر رو از شرکت اخراج کردن، من که باورم نمی شد دليلشو پرسيدم، چون خيلی کارمند به درد بخوری بود و بی دردسر. شنيدم که فهميده بودن اين دختر در خارج از شرکت روسپی گری می کنه!!! من متاسف شدم، اول از همه برای شرايطی که اين بچه داشت و بعد به خاطر اينکه ديگران فهميده بودن و باعث شده بودن کارشو از دست بده. توی بخشی که مسئوليتش با من بود تنها کارمندی بود که دلسوز بود و زحمت می کشید، کاری که اون دخترهای نجيب و خانواده دار اصلا نمی کردن! شرافت کاری اين آدم عالی بود، در تمام اين سالهايی که کار کردم کمتر همکاری به خوبی اون داشتم، اونهايی هم که خوب بودن خيلی سنشون بالاتر از اين دختر و حتی خودم بوده. توی اون رده سنی بی نظير بود. نمی دونم الان کجاست و در چه وضعيه،‌ اما اگه روزی باز درجايی نشسته باشم که قرار باشه کسی رو انتخاب کنم، هيچکدوم از اون دخترهای نجيبی رو که سرسوزنی شرافت کاری نداشتن انتخاب نخواهم کرد ولی اگه اين دختر بياد حتما دوباره دعوتش می کنم تا با هم کار کنيم. درسته که همه آدمها عوض می شن اما به امتحانش می ارزه، اگه شرافت کاريش فرق نکرده باشه برای من کافيه. علاوه بر اينکه نمی دونم اگه اونهای ديگه يا حتی خودم روزی در شرايط همين دختر قرار بگيريم چه جور آدمی می شيم...
گاهی بد نیست یک بار دیگه همه اون فضایل اخلاقی رو که فکر می کنیم داریم حاضر و غایب و مجددا اولویت بندی کنیم. من که شرافت رو خیلی بالاتر از نجابت می دونم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()