Mandana In Red

«ساديست» شاخ و دم که نداره.

خوب چی می شه گفت غير از اينکه بگیم «دنيا همينه»! هر روز هزاران نفر به دنيا ميان و هزاران نفر ديگه می ميرن. همه اونهايی که ميان نوزادن، اما همه اونها که می رن حتما پير و سالخورده نيستن، خيلی هاشون هم جوونن. مثل اين دوستهای ناکام ما که انگار آفت افتاده بينشون. مونای سالک ۲۵ ساله هم رفت. خيلی مفت. نزديک خونه، تصادف،‌ ضربه مغزی...
توی سالن مسجد درست روبروی مادرش نشسته بوديم. من که نمی شناختمش، نغمه گفت که اين خانم مادر موناست. آروم نشسته بود، يا هنوز توی شوک بود يا در سه روز گذشته اينقدر زار زده بوده که ديگه نای گريه کردن نداشت. به هر حال حداقل در ظاهر آروم بود، ولی فقط خدا می دونه در اين چنين لحظات سختی توی دل يک مادر چه خبره. تا اينکه مداح محترم شروع کرد به انجام دادن شغل شريفش! من نمی فهمم،‌ وقتی کسی مشکلی داره و ناراحته همه سعی می کنن آرومش کنن، چون يا اين مشکل راه حل داره يا نداره،‌ به هرحال ناراحتی فقط می تونه وضعيت طرف رو بدتر کنه. توی خيابون هم که دعوا می شه حتی رهگذرهايی که نمی دونن چی به چيه می پرن وسط و اول سعی می کنن دو طرف رو آروم کنن، بعد اين از خدا بی خبرها که می دونن يک مادر و پدری بچه جوونشون رو از دست دادن شروع می کنن به چرخوندن کارد توی زخم اين بينواها. اسمشو هم گذاشتن شغل و بابتش پول می گيرن و خيلی هم فکر می کنن کار خوبی می کنن. به نظر من همه اينها ساديستی هستن و اگه خودشون هم به دکتر مراجعه نکنن ديگران بايد به زور ببرنشون دکتر. آخه اين چه کاريه که آدم به جای اينکه نوش باشه نيش بشه. يارو شروع کرده که :‌«نمی دونم اون لحظه آخر که مونا داشت نفس آخرو می کشيد مادر تونست باهاش وداع کنه؟ نمی دونم اون لحظه که آخر که مونا داشت نفس آخرو می کشيد پدر تونست باهاش وداع کنه؟...» و ضجه مادر بود که سقف مسجد رو می لرزوند. اينقدر دلم می خواست برم يقه اين مرتيکه احمق رو بگيرم يک کتک مفصل بهش بزنم که نگو. آخه شرف هم خوب چيزيه. اگه خودش هم بچه جوونش پرپر شده بود خوشش می اومد يکی واسته براش اين روضه ها رو بخونه؟ اينها کر تشريف دارند؟ نمی شنون ضجه های مادر و پدر رو؟ من که نفسم در نمی اومد، اون چه جوری بازم صداشو بالاتر می برد و باز هنرنمايی می کرد نمی دونم. فکر می کنم اگه مداحه ربات هم بود دلش می سوخت و خفه خون می گرفت، ولی اين بابا همينطور ادامه داد. اگه اينها از نظر روانی آدمهای سالمی به شمار ميان لطفا بگین که من برم تيمارستان بخوابم.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()