Mandana In Red

اهلی کردن يعنی اينکه...

شازده کوچولو کتاب قرن شد. توی ايران هم انواع و اقسام ترجمه و چاپش اومد تو بازار. خيلی ها هم خوندنش و راجع بهش حرف زدن و می زنن و خواهند زد. حتما هم وقتی به اونجايی که روباهه به شازده کوچولو می گه «بايد منو اهلی کنی...» رسيدن به شدت تحت تاثير قرار گرفتن. ولی چند نفر اهلی کردن رو ياد گرفتن نمی دونم. نمی دونم کيا دوست دارن اهلی کنن و کيا دوست دارن اهلی بشن و چه کسانی هيچکدومشو نمی خوان، اما مدتيه که يک نفر (احتمال قوی يک خانم) مياد و وب لاگ منو می خونه و حتما هم يک پيام می گذاره. صدی نود و نه هم پيامش خلاصه می شه در يک علامت (: !!! خوب هستن دوستانی که اينقدر به من لطف دارن و البته اينقدر صاحب کرامات بوده و از کامپيوتر سر در ميارن که روز به روز وب لاگ من روی دستگاهشون به روز می شه و می خونن ولی به قول فرامرز اصلانی جونم «نامه ای نه، کلامی نه، پيامی نه»... خوب طبيعيه که آدم از داشتن مخاطب اون هم مخاطب پا به ميخ خوشحال بشه و انرژی بگيره و یک جور احساس ارتباط و رفاقت با این مخاطب بکنه، خوب کسی که تند تند میاد سراغ وب لاگت و برات پیام هم می گذاره لابد درکت می کنه و کسی که تو رو درک کنه بالقوه یک دوسته، برای دوستی حتما نباید ارتباط فیزیکی داشت (به خصوص اگه به اندازه من از درس فیزیک شاکی باشی، بازم گلی به گوشه جمال مباحث فیزیک مکانیک، نور و مغناطیس و الکترونیک رو که نگو، فکر کنم اونها هم از من شاکی باشن). فردای روزی که مطلب «مديريت از که آموختی» رو نوشتم اومدم و توقع داشتم پيام ياسی پيکاسو رو ببينم که نبود. گفتم خوب تا عصر مياد. ولی تا عصر هم نيومد. فرداش هم نيومد. يعنی چی شده؟ خوب شايد مسافرته... گذشت و من مطلب «ساديست که شاخ و دم نداره» رو نوشتم. بازم نيومد. ای بابا، نکنه با من قهره؟‌ نکنه مشکلی براش پيش اومده؟ نکنه... ( از اثرات زندگی در ایران یکی هم اینه که اصلا فکرت جاهای خوب نمی ره، مثلا نمی گی نکنه یک بورس تحصیلی خوب توی اسپانیا گیرش اومده و رفته ادامه تحصیل بده، همش میگی نکنه بلایی سرش اومده باشه!) خلاصه اينکه نکنه ديگه نياد؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اول نگران اون شدم... و بعد نگران دل خودم که براش تنگ شده بود. ديدم مثل اينکه اهلی شدم. به همين راحتی. با چندتا علامت! ولی همون علامتی که ديگه هرجا می بينمش ياد ياسی پيکاسو می افتم و يادم مياد که ديگه نمياد و دلم براش تنگ می شه و البته يک چيزی هم اون گوشه ها به اسم نگرانی حضور داره که نکنه... نگرانی برای آدمی که نه ديدمش و نه می شناسمش... ولی نگرانشم. يعنی نگرانش بودم. امشب که اومدم ديدم باز اومده و باز همه مطالبی که نخونده بود رو خونده و علامت انحصاريشو گذاشته. خوشحال شدم و خدارو شکر کردم که هست، اگه نرفته اسپانيا حداقل بلايی هم سرش نيومده. اينجا همين هم کم چيزی نيست. ازش متشکرم که هست. پايدار باشی ياسی.
پس هنوز هم ميشه اهلی کرد و اهلی شد... می شه خوشه های طلایی گندم رو دید و یاد دلتنگی های روباه افتاد و علامت (: رو دید و یاد یک غریب آشنا افتاد و لبخند زد.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()