Mandana In Red

در سفارت فرهنگی ايران در دنيا تخته شد...

و بالاخره شيش و خورده ای ميليارد نفر يک نفس راحتی کشيدن. مردم دنيا کم بدبختی دارن که اين سفير فرهنگی بدون مرز ما هم شده بود قوز بالا قوز و هرجا می رفت آلودگی بصری ايجاد می کرد که شکر خدا بالاخره خريد خدمتش کردن. ولی همه جذابيت قضيه به رودستی بود که خورد. اول با کلی آب و تاب و تعارف و بشين و بفرما و بتمرگ گفتن سال ۱۳۸۲ سال تمبر است و لاغير و اگه کسی غير از اين بگه وزير پست و تلگراف و تلفن (که از اصل اسم وزارت خونه اش معلومه چقدر با تکنولوژی روز دنيا آشنا و مانوس و هماهنگ و همراه تشريف داره!) از بالای همون برج مخابراتی نيمه ساز تهران خودشو می اندازه پائين و داغ افتتاح برج رو به دل خودش می ذاره. (جهت اطلاع خوانندگان محترم غير تهرانی همون برجی رو می گم که سالها پيش آلمانی ها گفتن آقا فلان قدر بدين ما دوساله تحويلش می ديم ولی باز برق غيرت ايرانی بدرخشيد و جهان برهم زد و گفت مگه خودم مردم؟ و نشون به اون نشون که تا همين حالا چندبرابرش خرج کردن و هنوز هيچی به هيچی و ديگه با اين همه ماهواره ای هم که توی آسمون داره می گرده ديگه کسی برج مخابراتی زمينی لازم نداره و تموم هم که بشه بايد همه شو بکنن آبريزگاه عمومی. ولی بدبخت کسی که ناچار بشه برای قضای حاجت تا طبقه آخرش بره!) آره، داشتم می گفتم که در سال تمبر توی پستخونه ها همه چيز از کارت تلفن تا دفترچه انواع و اقسام کنکور آزمايشی و واقعی و سوال فروخته و سوال لو رفته می فروشن تا فرم کارت ملی ولی دريغ از يک قطعه تمبر. وقتی هم می گی آقا من می خوام نامه ام تمبر داشته باشه نه نقش تمبر می گن خانم اين که بهتره! می پرسی کجاش بهتره؟ می گن راحت تره ديگه! بعد وقتی می گی خوب آقا اگه همش دنبال راحتی هستی اصلا برو بمير که خيلی راحت تر از زندگيه چقدر ترش می کنن. چندتا پستخونه رو توی تهرون زير پا گذاشته باشم که يک نامه ناقابل رو برام تمبر بزنه خوبه؟ چند برابر پول تمبرش که کمتر از قيمت خون بابای وزير پست و تلگراف و تلفن نبود پول تاکسی داده باشم خوبه؟ بامزه اينجاست که همون پاکت در پستخانه تجريش ۴۵۰ تومان و در پيچ شميران ۳۱۰ تومان نرخ گذاری شد! (حالا حق اين وزير هست که يک کم کلفت بارش کنم يا نه؟)

ولی خوب اگه ما اين ور دنيا در سال تمبر حسرت تمبر رو می کشيم حداقل اون ور دنيا مردم راحت شدن. بدبخت ها چقدر اين کاسه کوزه ها و سفال شکسته های ما رو ببينن؟ از انواع گنجشک و کلاغ و کفتر چاهی و پشه و مگس و آبدزدک که ديگه نگو! اون هم با اون چاپهای نفيس و اعلا که نفس هرچی مدير چاپخونه توی آلمان بود رو بند مياورد. اصلا تمبر رو که می زدی رو پاکت لازم نبود روش يک ايران-تهران ( به انگلیسی البته) بنويسی. از تمبر ( يعنی سفير فرهنگی بدون مرز ) معلوم بود مبدا پاکت کدوم حواليه! اين سفير فرهنگی بدبخت هم از خجالت کشيدن راحت شد. چقدر حرف تکراری و نخ نما بزنه آخه؟ همش هم از قديم و عهد باستان. نه يک دونه نقاشی مدرن، نه يک معماری نو، نه حداقل يک کشف باستان شناسی جديد نداشتيم بديم دست اين مادرمرده که بگه بابا فرهنگ ما هم داره راه می ره بنده هم سفيرش. نه واقعا انصاف نبود اين همه خجالت رو يک نفر به تنهايی بکشه... ولی نه، تنهای تنها هم نبود. معمولا حداقل يک دوجين سفير روی يک پاکت همسفر می شدن تا پاکت از تهرون به قندهاری جايی بره. يادش به خير، پاکت می شد عين لحاف کرسی جهاز مادر بزرگها.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٦:٥٥ ‎ب.ظ ; جمعه ٤ مهر ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()