Mandana In Red

وصيت نامه من (بخش نهم يا دهم ، چه فرقی می کنه؟)

يادمه توی بخش نخست وصيت نامه ام تکليف داستان هامو مشخص کرده بودم. حالا که يه چندتايی شعر گفته ام بايد يک بند از وصيت نامه ام رو به شعرهام اختصاص بدم وگرنه ناراحت می شن و بهشون بر می خوره و ممکنه ديگه شعرم نياد! ( يعنی شعرها دلشون نخواد از طريق دست من روی کاغذ بيان،‌ وگرنه من کجا و شعر و شاعری کجا؟ خدا بيامرزدش يه بابابزرگی داشتيم که شعر هم می گفت، تار هم می زد، فرانسه و روسی و عربی رو هم مثل بلبل حرف می زد. من هم استعدادمو در زبان عربی از خودش به ارث بردم، تنها اشکالش اينه که من مثل بلبل لال عربی حرف می زنم. روحش شاد با اين نوه ای که تقديم جهان ادبيات کرده که پل آستر و آلن پو و مارکز بايد بيان به شاگرديش )

راحت شدن از شر شعرهام برای وصی گرامی بسيار آسون تر از راحت شدن از شر خاکستر خودمه که بايد يک دور شمسی قمری دور ايران بزنه تا به جاهايی که گفته ام برسونه. کافيه بره سرچهارراه پهلوی (‌همون که شماها بهش می گين چهار راه ولی عصر،‌ ولی برای من تا ابد همون چهار راه پهلوی خواهد موند و مدرسه ای که سالهاست شده مهدکودک اميد انقلاب ولی برای من هميشه همون دبستان پيوند علم از گروه خوارزمی می مونه. همونجا که سال آخر،‌ سال ۵۷ بود و من در کلاس چهارم با طناز سرشار و محمدرضا چهل نبی (‌که چقدر هم شر بود )‌ سر يک نيمکت می نشستيم. نيمکت جلويی سعيد وجدانی بود با مامک و دوست مامک که الان اسمش يادم نيست. پشت سرمون هم مهرداد ارتفاعی می نشست (‌که واقعا هم قد بلند بود )‌ با شروين قالچوقی و شهرزاد که فاميلش يادم نيست. الهام قدر دوست شاگرد اول کلاس بود و شراره و يه الهام ديگه دخترهای نازنازی کلاس و مريم توکلی از بچه درسخون ها بود که باز توی راهنمايی و دبيرستان هم رو پيدا کرديم و تا همين چندسال پيش هم گاهی توی خيابون می ديدمش. فرناز طبايی و فرانک طباطبايی هم توی کلاس ديگه ای بودن ولی يارغار من و طناز که نانا صداش می کردن.

آره وصی گرامی، برو روی همون پل آهنی که روی جوب پهن جلوی مدرسه هست و همه شعرهامو از لای آهن های پل بريز تو آب. همون اتفاقی که برای سوت پيشاهنگی نازنينم افتاد و قبل از سوار شدن به اتوبوسی که ما رو به اردو می برد افتاد و آب بردش و من هرگز شوک و ناراحتی اون لحظه رو فراموش نکردم...

خوب چه کنم ديگه،‌ برای شعر بايد سرنوشتی شاعرانه رقم زد. نمی تونستم بگم بده دست سبزی فروش محل. اون روش داستانيه و مناسب داستانها... شايد يک نويسنده روشنفکر زن ذليلی از اون سبزی فروشی يک کيلو سبزی آش خريد آورد خونه پاک کرد و چشمش به داستان من افتاد و منو کشف کرد ( البته يک کمی دير، مثل نقاش های بدبخت که همه از گشنگی مردن و حالا تابلوهاشون با رقم های ميليونی از اين کلکسيون به اون کلکسيون ميره ). به جاش وصيت می کنم همه حقوق معنوی و مادی اش به وصی نازنينم برسه و جبران زحمتهايی که برای من می کشه بشه. گو اينکه که اگه آسيا به نوبت باشه اون چون شيش ماه از من بزرگتره زبونم لال زبونم لال ...

آّهان يادم اومد، فاميل مامک خوانساری بود!

ادامه دارد

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:٥۸ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()