Mandana In Red

به قول ناپلئون تنها چيزی که حد و مرزی نداره خريته!

به تو چه! مگه تو فضولي؟ بعله، توي اين كشور كهن با هفت هزار سال تاريخ و هفتاد و دو ميليون نفر جمعيت نه كتاب بازار داره و نه تئاتر و نه كسي به فكر صنايع دستي و صنعت جهانگردي و ميراث فرهنگيه! كه احتمالا همه اينها هم به مبارك بودن عدد هفت برمي گرده. كه چي؟ از همه جاي دنيا هم همه جور آشغال و بنجلي وارد مي شه و به فروش هم مي رسه خووووووب! از انواع و اقسام آدامس و روژلب تقلبي و غيربهداشتي بگير تا سيگار و تي شرت و تاتوي موقت و عروسك و ... ولي حرف كتاب كه مي شه همه مي نالن كه گرونه و نمي شه خريد و هزار آه و ناله ديگه. حالا هفته اي هزارتومن پول آدامس مي دن بدن، پول خودشونه اختيارشو دارن، ولي يه كتاب صد صفحه اي هشتصد تومن گرونه ديگه، نمي شه سراغش رفت، وگرنه ما ملت كه عاشق سينه چاك هرچي فرهنگ و ادبيم علي الخصوص مال خودمون. اون بابايي هم كه به فردوسي كلي بد وبيراه گفت حق داشت. آخه اين فردوسي كور بود؟ نديد ما چه جور ملتي هستيم؟ يا ديد و چشمهاشو بست و دهنشو باز كرد و گفت:'' هنر نزد ايرانيان است و بس''... نمي دونم والله، اون موقع كه چاپ نبوده و كتابها بازنويسي مي شده، شايد اين "است" نبوده و "بود" بوده. اين جوري اين حرف درست درمياد و من باز به بزرگي فردوسي ايمان ميارم و دلم مي خواد هركي كه مي گه بالاي چشمش ابرو بوده ...

بگذريم، حالا آخر شبي مرده ها رو توي گور نلرزون، جواب منو بده. تو مگه نگفته بودي غلط مي كني دوباره توي اين مملكت فكر كار تبليغاتي رو بكني؟ مگه نگفتي اگه از بيكاري بميري اسم تبليغات رو هم نمياري؟ مگه نگفتي كاش اين همه سال به جاي كار توي شركت تبليغاتي رفته بودم توي بهشت زهرا كار كرده بودم كه حداقل شب با شمردن جنازه هايي كه از صبح تو گور گذاشته بودم دلمو خوش مي كردم و احساس رضايت شغلي بهم دست مي داد كه بابا بالاخره امروز عمرم رو هدر ندادم و يه كاري كردم كه به درد مملكت خورد و اگه من نبودم الان شهر رو گند و عفونت برداشته بود و شكر خدا من بودم و كارمو خوب انجام دادم و برنداشت... مگه تو نگفتي از اين به بعد مي خواي بري دنبال يه كار نون و آب دار و ديگه گور باباي نتيجه كار و تاثيرش توي جامعه و فرهنگ و محيط زيست و غيره كرده؟ حالا باز چي شده كه چند وقته هي به هركي مي رسي مي گي:'' دلم مي خواد يه كاري كنم بازار كتاب اين مملكت رو تكون بدم..."؟ باز يادت رفته كجاي دنيا داري زندگي مي كني؟ يا تا آقاي ... يه دونه جشن كتاب بهت داد و تورقي كردي باز حالي به حالي شدي؟ باز فكرهاي صدتا يه غاز به سرت زد كه اگه تو بودي اين كارو مي كردي و اون كارو مي كردي و اين جوري بازارسازي مي كردي و اون جوري مخاطب جذب مي كردي و فلان استراتژي تبليغاتي رو انتخاب مي كردي و هزارتا حرف مفت ديگه؟ اصلا گيرم كه بشه بازار كتاب رو يه تكوني هم داد، تيراژ كتاب رو هم از هزارتا و دوهزارتا به پنجاه هزارتا... چي؟ كمه؟ خوب به يه ميليون - خوبه؟- رسوند، توي فرهنگ مصرف جامعه و سبد خانوار هم تغييراتي بشه داد. بشه خلسه بعد از بستن يك كتاب خوب رو به جاي نئشگي هروئين نشوند. بشه يه كاري كرد كه به جاي قاچاقچي هاي محترم انواع محصولات استوك و كهنه و غيراستاندار دنيا نويسنده و شاعر و مترجم و طراح ايروني به يه درآمدي برسن و توي رشته هاي چاپ و ليتوگرافي و صحافي و حروفچيني و غيره اشتغال و بازار كار ايجاد بشه. بشه جلوي خروج بي مورد ارز رو گرفت و اون پول رو وارد چرخه اقتصاد داخلي كرد... اينقدر كه بشه به جاي كتاب خونة سوختة نيشابور يه تالار آپاداناي ديگه ساخت ده برابر اوني كه باقيمونده اش رو گذاشتن خوب بارون بخوره مبادا دوباره آتيش بگيره و از بين بره، و مهرگان ادب رو اون تو جشن گرفت و روي در و ديوارش هم نقش نويسنده ها و شاعرها و محقق ها و مترجم ها رو كشيد كه قلم به دست و كتاب به بغل دارن ميان تا به فرهنگ و ادب ايران بركت بدن. اول از همه هم فردوسي، هر كي هم خوشش نمياد نياد، اگه من قراره مدير پروژه اش باشم خودم انتخاب مي كنم كي اول بياد، بايد سرفرصت بگردم يه جاي خيلي ويژه هم براي دكتر مهرداد بهار عزيزم پيدا كنم، فقط اميدوارم وقتي پدرش مي بينه پسرش جايي بهتر از خودش ايستاده ناراحت نشه كه خوشحال هم بشه. خلاصه گيرم كه همه اين اتفاقات فرخنده رخ داد. بقيه رو چيكار مي كني؟ ميراث فرهنگي رو مي گم و تئاتر و موسيقي و ... ببينم تو فكر كردي كي هستي؟ قادر متعال يا منجي عالم بشريت؟ برو بابا آخر شبي حال نداري نشستي چرت و پرت مي گي و خيالبافي مي كني. شتر در خواب بيند پنبه دانه... حالا مي خواي بنويسي دلت خالي بشه بنويس، ولي خر نشي فردا بري پستش كني ها؟ از ما گفتن بود خلاصه.

بي خيال، كو اين سي دي فرامرز اصلاني؟ بشين گوش كن كه تنها دواي دردت صداي اونه و بس ...

 

قلعة تنهايي ما را ديو در بندان خود كرده

خون چكد از ناخن، اين ديوار، جان به لبهاي من آورده

 

آه اگر روزي صداي تو، گوشة آواز من باشد

قلعة سنگين تنهايي، چار ديوارش ز هم پاشد...

 

 

 

 

 

ولي من خر شدم و فرستادم.

 

   + Mandana In Red ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()