Mandana In Red

همه راهها به بهزيستی ختم می شود.

فکرشو که می کنم قند تو دلم آب می شه. نه، فکرشو که می کنم دلم می خواد از خوشی پر دربيارم. نه، اينم حق مطلبو ادا نمی کنه... اين يکی چطوره؟ فکرشو که می کنم احساس می کنم ديگه آرزوی برآورده نشده ای توی دنيا ندارم و با خيال راحت می تونم بميرم! آره،‌ خودشه،‌ همينه! دلم می خواد بميرم! دلم می خواد از خوشی بميرم وقتی فکر می کنم که ديگه هيچ پدر و مادری توی تصادف از دست نرن، ديگه هيچ کسی به خاطر فقر يا گرفتاری و بيچارگی بچه شو سر راه نذاره، ديگه کسی از روی بدجنسی و کينه و نفرت و انتقام بچه کسی رو ندزده و توی سرمای زمستون وسط بيابون رها نکنه. وقتی ديگه بچه ای با نقص جسمی و ذهنی دنيا نياد که پدر و مادر کم توان و طاقتش ناچار بشن اونو به بهزيستی بسپرن... خلاصه اينکه ديگه هيچ دليلی برای ادامه کار و فعاليت سازمانی به اسم سازمان بهزيستی حداقل توی ايران وجود نداشته باشه و وزير بهداشت و درمان و آموزش پزشکی طی يک مراسم باشکوه روبان پاره شده ای رو گره بزنه و تعطيلی و پايان کار بهزيستی رو اعلام کنه و در همه ساختمونهاشو گل بگيرن و تخته بکوبن و روز بهزيستی رو هم از توی تقويم حذف کنن بلکه اين سريال سازهای تلويزيون برن يه گل ديگه ای به سر خودشون بگيرن که ديگه حالم به هم خورد از بس پله ها و بايگانی و تابلوی بهزيستی رو توی فيلم و سريال و کوفت و زهرمار ديدم! حالا خوبه من تلويزيون نگاه کن هم نيستم. اون بيچاره هايی رو بگو که به پارازيتهای برودکست شده (اوه!!!) توسط اين رسانه جمعی که به اسم برنامه می ذارن تو کاسه شون معتادن که چون فرو می رود مخل حيات و چون برمی آيد مخرب ذات است.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ۸:٢۸ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۸ آبان ،۱۳۸٢
    پيام هاي ديگران ()