Mandana In Red

هنوز هم اين فاجعه ادامه دارد...

آخرين باری که نوشتم انگيزه ام زلزله بم بود... نوشته بودم که زلزله حادثه است و فاجعه معطل شدن نيروهای امداد خارجی از صبح تا شب در فرودگاه مهرآباد برای رفتن و رسيدن به بم... همونجايی که شب اول خيلی از مجروحها يا از سرما مردن يا از نرسيدن ساده ترين کمکها... يعنی مديريت اون بحران اينقدر سخت بود؟ يا می شد تلفات و خسارت رو به حداقل ممکن رسوند؟‌

... الان که می نويسم دلم برای شيما و مژده و شاهين و زينب و فاطمه و بقيه بچه های بم تنگ شده. فاطمه که انارشو به من داد... و حالا ماندانا انار دارد؛ اناری که دوماه پيش تازه و خوردنی بود ولی حالا خشک شده اما با ديدنش ياد فاطمه رو توی دلم زنده می کنه. دفعه بعد که رفتم بم و بهش گفتم که انارشو نگه داشتم از تعجب دستشو برد جلو دهنش و پرسيد نخورديش؟ نگهش داشتی؟ چرا؟؟؟ گفتم به عنوان يادگاری از تو... از فاطمه و بقيه بچه های کمپ معصوميه يک؛

شيما که يواشکی شماره تلفنمو گرفت؛ يعنی يه روزی بهم زنگ می زنه؟‌ از کجا؟ از خونه اش يا کمپ امام رضا؟؟؟ اولين نقاشی که روز اول کشيد ارگ بم بود... ساکت رفت يه گوشه دور از بقيه و کشيد، پرسيدم خونتون نزديک ارگ بود؟ با سر اشاره کرد که آره... تو نقاشی بعديش کانکس رو کشيد با دستشويی عمومی کمپ رو... چقدر بچه ها به ارگ علاقه و حساسيت داشتن، روزی که صحبت ارگ شد چقدر از خرابی ارگ متاسف بودن،‌ حرف خونه هاشون رو نمی زدن ولی حسرت ساخته شدن دوباره ارگ رو داشتن. فکر نمی کردم بچه های هشت نه ساله اينقدر به ارگ وابسته باشن.

شاهين که دستم رو اينقدر پيچوند که داشت می شکست... بچه ها اينجوری می گن که چقدر ناديده گرفته شدن و چقدر بی مهری ديدن... ولی موقع خداحافظی آنچنان به ماشين چسبيده بود و دنبالمون دويد که طاقت ديدنشو نداشتم.

از زلزله بم ۱۰ ماه گذشته... اما فاجعه هنوز ادامه داره...

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:۱۸ ‎ب.ظ ; شنبه ٢ آبان ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()