Mandana In Red

قاشق ماستی دست سهراب

دو شب پیش جفت شیش خوشگلی آورده بودم جای همگی خالی. گفتم یه بار هم که شده مثل بچه آدم سرشب برم بخوابم، ساعت یازده لنگر انداختم و خوابیدم. نشون به اون نشون که از ساعت یک و نیم تا پنج صبح مثل مرغ پرکنده در تلاش بودم برای مجددا به خواب رفتن. این یه شیشش بود. اون یکی شیشش فکر و خیالهایی بود که نمی دونم از کجای بایگانی خاطراتم گیرآورده بودن و کشیده بودن بیرون و گذاشته بودن وسط مغزم که مبادا خدای نکرده بشینم و به ماه و ستاره ها خیره بشم و اون شیش اولی بی مصرف بمونه وحروم بشه. اصلا انگار خود مرحوم مادربزرگم زنده تر و سرحال تر از همون موقع که زنده و سرحال بود نشسته بود جلوم و داشت یه خاطره ای رو تعریف می کرد و هرهر می خندید که اگه دستم به باعث و بانیش می رسید همون بلایی رو سرش می آوردم که سر حلاج آوردن. خاطره عروسی یکی از دخترهای همبازی اش که وقتی بهش می گن عروس خانم بفرما شام طفلی اینقدر بچه سال بوده که می گه مرسی سرشب خونه مون یه چایی تلخ خوردم اومدم!!!!!!!!! تا ته فضای سایبر هم علامت تعجب بگذارم کمه نه؟ من که وقتی دفعه اول این داستان رو از مادربزرگم شنیدم نزدیک بود روی سرم جعفری سبز بشه. آخه بچه به این کم سن و سالی رو که هنوز باید مامانش غذاشو بکشه بگذاره جلوش چه به ازدواج و تشکیل خانواده و مسوولیت سنگین مادری؟ یه شاعری از قول مشاور خدا در امر طراحی مخلوقات گفته:
گربه مسکین اگر پرداشتی             تخم گنجشک از زمین برداشتی

آن دو شاخ گاو اگر خر داشتی         آدمی را بر زمین نگذاشتی

یعنی که خدایا بیا و برای به هم نخوردن چرخه زندگی و تعادل انواع روی زمین از خیر اضافه کردن پریدن به متدهای گربه و شاخ زدن به متدهای خر بگذر و البته اون بخشی از گزارش طرح توجیهی مخلوقات که اکیدا به خدا پیشنهاد می کنه که از بخشیدن متد بچه دار شدن به انسان خودداری کنه معلوم نیست توسط کدوم شیرخشک خورده ای معدوم شده که در نتیجه امروز ما آدمها متاسفانه می تونیم تولید مثل بفرمائیم. ظاهرا شاعر در بیت اختتامیه پس از حکایت کامل داستان نوشته شدن طرح و ایمیل شدنش برای خدا و هک شدنش توسط عوامل نامعلوم هم اینطور جمع بندی می کنه که حالا اون گربه پردار و خر شاخدار مذکور در ابیات بالایی شرف دارن به انسون هایی که متد بچه دار شدن رو دارن ولی متد بچه داری رو ندارن؛ نمونه اسطوره ایش هم در فرهنگ ما خود جناب رستم دستان؛ همون که همیشه نجات دهنده و مایه سرافرازی ایران بوده ولی خوب به دلیل نداشتن متد بچه داری اون کاری رو کرد که نمی بایست.

حتما خوندین داستان کشته شدن سهراب رو به دست رستم دیگه... دفعه اول که کشتی می گیرن سهراب پشت جهان پهلوان رو به زمین می رسونه ولی رستم از ترس جونش الکی بهش می گه رسم پهلوانی اینجوریه که دفعه اول که پشت حریف رو به خاک رسوندی نکشیش، اگه دفعه دوم اینکارو کردی بکشیش. سهراب هم بچه ساده و بی تجربه قبول می کنه و رستم قسر در می ره ولی فرداش به محض اینکه سهراب رو خاک می کنه خنجرو می کشه و پهلوشو می دره... ظاهرا حداقل از زمان فردوسی نسل قبل همیشه روی دوش نسل بعد ایستاده و با هزار حیله و نیرنگ جلوی فکر و حرکت نسل جوون رو گرفته تا به اصطلاح بزرگی و جایگاه خودش رو گارانتی کنه ولو به قیمت قربانی کردن بچه های خودش...و حالا الان یه عده داد و هوارشون می ره هوا که ای بابا الان که دیگه دور دوره بچه سالاریه و گذشت اون دوره و الان یکی باید پیدا بشه بیاد حقوق مادر و پدر رو اعاده کنه و ... ولی هرچی بچه گفت جواب مثبت دادن و همه جور امکانات براش فراهم کردن که فقط بعد مادی قضیه است رو کاری ندارم، من فقط می خوام بدونم با مغز و ذهن و روح بچه هامون چه ميم کنیم؟ نسل مادر بزرگ من بچه ها عروسک دست پدر و مادر بودن؛ الان هم عروسکن اما نه لزوما عروسک پدر و مادر. هنوز که هنوزه ذهن های بچه هامون اسیر و بنده است. اسیر ملغمه ای از فرهنگ های عربی و آمریکایی و جای فرهنگ ایرانی هم توی موزه ایران باستانه و موزه هم که مثل خانه سالمندان ایستگاه قبل از ایستگاه مرده شور خونه است برای زنده های تاریخ مصرف گذشته. دیگه معلوم نیست چی هستن. کسی هست که اهمیت بده؟ کسی هست که وقتی با تربیت این نسل به مشکل برمی خوره به جای اینکه بگه چقدر جوونهای این دوره و زمونه بی تربیت یا بی فکر یا فاسد یا هرچیز دیگه ای شدن بگه نسلی که اینها رو تربیت کرده چه نسل بی فکر و بی مسوولیت و فاسدی بوده؟ یا چون قاشق ماستی دست این نسل مونده خودش هم مقصره؟؟؟ ماستی که رستم خورد و نوشدارویی که افراسیاب عمدا دیر فرستاد.

ماندانا

   + Mandana In Red ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ آبان ،۱۳۸۳
    پيام هاي ديگران ()