هوش مصنوعی

چرا به محیط زیست اهمیت نمی دیم؟ چرا به نظرمون خیلی پرت و پلا و دور از ماست و هیچ ربطی به ما نداره؟ من فکر می کنم دلیلش اینه که ماها اصلا به کلی منکر طبیعتیم و دشمنش. مگه خود ما جزئی از طبیعت نیستیم؟ مگه همون شعور و قدرتی که یوزپلنگ و درخت صنوبر و قله دماوند رو آفریده ما رو هم خلق نکرده؟ همونی که به هر جانداری خصوصیات و توانایی های ویژه ای داده و اونهایی که طبیعت و جانداران رو مطالعه کرده اند به ما می گن که هرکدوم از این مشخصات رو از اون جاندار بگیریم یه نقص بزرگ در زندگیش به وجود میاد. یعنی اون قدرت - حالا یکی بهش می گه خدا، یکی می گه طبیعت، یکی یه چیز دیگه می گه... - دقیقا می دونسته داره چیکار می کنه و هر توانایی و خصیصه ای که به جانداری داده حساب و کتابی براش داشته و می دونسته بدون اون کارش لنگه. اما ما انسانها چیکار کردیم با مشخصات و توانایی هامون؟ حداقل نصفش رو به اسم اخلاق و ارزش و عرف و چی و چی حذف کرده ایم و انداختیم کنار و با بقیه اش داریم کلنجار می ریم و اسم این کلنجار رو گذاشته ایم زندگی! یه مثال خیلی ساده. خداوند به ما احساسات و واکنش های احساسی رو داده. اما ما تمام این عواطف و هر کنش و واکنش مربوط به اون رو سرکوب می کنیم و می اندازیم اونجا که عرب نی انداخت. ما تو جامعه ای زندگی می کنیم که اکثریت معتقدند دختر که به پسر نگاه نمی کنه. دختر که صداش از گوش خودش دورتر نمی ره. دختر که بالا و پائین نمی پره. دختر که کوفت... دختر که زهرمار... و این ها گوشه ای از بخش ضدزن این تفکره، میلیونها نمونه ضدزن و مرد و انسان و بچه و بزرگ دیگه هم داریم که اگه یه کم فکر کنیم بعد از نیم ساعت رسما خل می شیم. از خودمون یه موجود مریض ناقص علیل به دردنخور ساختیم و هنوز هم فکر می کنیم زیرمجموعه انسان هستیم. خب مایی که با خودمون این معامله رو کرده ایم، معلومه با بقیه بخشهای طبیعت چیکار می کنیم. دچار این توهمیم که ما سلطان جهانیم و درد علم زدگی هم که بیشتر به این توهم دامن زده و خودمون رو صاحب قدرت کنترل طبیعت می دونیم و فکر می کنیم طبیعت و اجزاش مثل لگو توی دست ماست تا هرچیزی می خوایم ازش بسازیم و لذت ببریم.

هوش ما هوش مصنوعیه و هوش مصنوعی هم نمی تونه طبیعت رو درک کنه و براش احترام و جایگاه قائل بشه. ما تا اول به طبیعت خودمون احترام نگذاریم و پیداش نکنیم و زنده اش نکنیم، محاله که قادر باشیم اهمیت بقیه این سیستم عظیم و خارق العاده و ارزشش رو درک کنیم و یاد بگیریم که چطور باهاش وارد تعامل بشیم که نه سیخ بسوزه و نه کباب.

ماندانا

/ 2 نظر / 3 بازدید

سلام ماندانا مشخصات ميدی؟واسه دوستی

محمد درويش

ماجراي نيلوفر مرداب ماجراي كوچكي است ... اما مي تواند واجد اثرات بزرگي باشد ... قصه نيلوفر مرداب؛ قصه گذشتن از لذت و نفع شخصي است ... آفتي كه متاسفانه امروز در پيچيده ترين و گسترده ترين شكل ممكن گريبان شهروندان جامعه اي را گرفته كه ادعاي اخلاقيات در آن گوش فلك را كر كرده است. تصور كن اگه در مورد سي دي هاي قاچاق و محصولات فرهنگي نيز چنين كنيم؛ اگر حاضر شويم تا ديگر به هيچ عنوان ذغال مرغوب از سوپرماركت هاي آنچناني نخريم (هر گوني ذغال از درختان بلوط زاگرس هم اكنون تا 10 هزارتومان در چهار محال بختياري و ياسوج خريد و فروش مي شود) و اگر ديگر نيلوفرهاي تالابي و لاله هاي سرنگون و... را نخريم ... ديگر طالب گوشت شكار به قيمتهاي آنچناني نباشيم ... چه گلستاني خواهد شد ... فقط كافي است اندكي اين هوش مصنوعي را به كناري نهيم و از وجدان بيدار خويش تبعيت نماييم. باز هم ممنون از روايت اين داستان كوچك اما بزرگ.