می خوام بنویسمش شاید تموم بشه

یک سال پیش این موقع ظاهرا قرار بود بمیرم. دوشنبه هجدهم مهر توی یادداشت هام نوشتم "حس ششم ام به طرز غریبی قوی شده" چون همه چیز رو چند لحظه یا ساعت قبلش حس می کردم و بعد اتفاق می افتاد. همون شب خواب دیدم توی یه تاکسی نشسته ام و یکی از مسافرها با نارنجک تاکسی رو منفجر کرد، جلوی ماشین که نمای خیابون پیدا بود یه دفعه یه دیوار آجری قهوه ای روشن بسته شد و رفتیم توی دیوار و مردن راننده رو دیدم و خودم هم داشتم دنبالش می رفتم توی دیوار. بیدار شدم و اولین چیزی که توی ذهنم اومد جمله ای بود که روز قبلش یادداشت کرده بودم. همه چیز بهم می گفت این خواب الکی نیست و این اتفاق به زودی می افته، ولی این شانس رو بهم داده ان که خودم بدونم و کارهامو جمع و جور کنم. اولین کاری که کردم همون روز یه نامه برای خانواده ام نوشتم. باید به دست کسی می سپردمش که هم امانت دار می بود، هم اینقدر باهوش که اگه اتفاقی می افتاد می فهمید باید بازش کنه و هم اینقدر قوی بود که بتونه توی اون شرایط با خانواده ام روبرو بشه. فقط یه نفر همه این مشخصات رو داشت و خوشبختانه همچین کسی توی زندگیم داشتم و دارم. یه نامه هم برای خودش نوشتم و همه رو توی یه بسته گذاشتم و بردم بهش دادم ولی نگفتم چیه. خواهش کردم برام نگهش داره تا زمانش برسه که ازش پس بگیرم!

سالها پیش وب لاگ نویسی رو هم با نوشتن یه وصیت نامه شروع کرده بودم که شوخی و جدی می نوشتم و توی چندتا پست وصایای اون موقع ام رو جمع کرده بودم. همون روز عصر تمام پست های مربوط به وصیت نامه ام رو هم یه جا توی وبلاگم دوباره پست کردم.

دیگه هر لحظه منتظر بودم. از تمام فرصت هام برای مرتب کردن کارها و وسایل و زندگیم استفاده کردم. تا جایی که امکان داشت وسائل اضافه رو رد کردم، ولی همه رو نمی تونستم یه دفعه رد کنم چون مامانم شک می کردم.

برای خودم هیچ ترس و مشکلی نداشتم، خیلی راحت می تونستم بمیرم بدون اینکه افسوسی داشته باشم یا آرزوی دور و درازی؛ ولی فکر کردن به مادر و پدرم دیوونه ام می کرد. نگاهشون که می کردم از ناراحتی قلبم می ترکید ولی ظاهرم رو حفظ می کردم چون مامانم خیلی تیزه. همه کارها رو تا جمعه عصر انجام دادم، فقط مونده بود ماشین عزیزم، فولکس گل خوشگلم که بیست و نه هزار و پونصدتا کار کرده بود و تا سرویس سی هزار کیلومترش پونصدتا مونده بود و چون هر هزار یا هزار وپونصد کیلومتر می بردمش یه سرویس کلی، خیلی اوضاعش بد نبود. دیگه نمی خواستم وقت رو برای تعمیرگاه رفتن تلف کنم. جمعه شب بود که فکر کردم این ماشین دست من بوده و فقط منم که می دونم در چه شرایطی هست، اگر هم اتفاقی بیفته استفاده می شه ولی کسی حواسش به سرویسش نخواهد بود. برای اینکه یه ماشین مرتب و امن دست دیگران باقی بزارم تصمیم گرفتم صبح زود برم نمایندگی و این کار رو هم تموم کنم.

صبح زود بلند شدم و رفتم. وقتی پیچیدم توی پارکینگ نمایندگی تعجب کردم. تعداد فولکس هایی که اومده بودن خیلی کم بود و برخلاف همیشه که پرسنل پذیرش بالا سر ماشین ها بودن فقط خود آقای آدریک مدیر نمایندگی داشت ماشین ها رو پذیرش می کرد. با اینکه تعداد ماشین ها کم بود از همیشه بیشتر معطل شدم. اینقدر این آدم دقیق و فنی ماشین رو بررسی می کنه و جواب مشتری رو می ده که خدا می دونه. توی سواد فنی و مدیریت و اخلاق حرفه ای واقعا بی نظیره. نوبت من شد. یادم اومد که چند وقت پیش علی دوستم بهم یادآوری کرده بود که اگه می خوای امسال باتری و تایر عوض کنی تا زمستون نشده بخر که گرون نشه. معمولا توی نمایندگی این جور سوال ها رو بچه های پذیرش راجع بهش نظر نمی دن و می گن خود آقای آدریک یا آرا باید بیان و گاهی که سر این آقایون شلوغ باشه من قیدش رو می زنم و می ذارم بعدا بپرسم. چون خود آقای آدریک اونجا بود ازش پرسیدم که آیا لازمه یا نه. باتری رو قاطع گفت نه، تایرها رو بررسی کرد، دونه به دونه و دقیق. گفت تایرها رو عوض کن. گفتم باد نیتروژن هم می خوام بزنم. گفت دستگاه نیتروژن مون خرابه. چند روز دیگه بیاری اونم برات می زنیم. گفتم پس می خواین همون موقع هم تایرها رو عوض کنین که دیگه وقت شما تلف نشه دوبار چرخ باز کنید و ببندین، گفت نه امروز تایرها رو عوض می کنیم که چند روز کار کنه و وقتی برای باد آوردی چک کنیم اگه مشکلی داشت عوضش کنیم. گفتم دیگه هرجور خودتون صلاح می دونین. آخرش هم که داشت فرم رو تکمیل می کردم پرسید با ماشین مشکل خاصی نداری؟ گفتم چرا، از دویست و شیش ها رد نمی شه! خندید و گفت برای اینکه از دویست و شیش ها رد بشه باید یه آی سی روش بذاری. گفتم نه، تنظیم موتور که بشه رد می شه. خندید. توی اون حال که همه اش داشتم فکر می کردم این بار آخره که اومده ام ماشین بازی، چقدر به این شوخی احتیاج داشتم.

گذشت و ماشین رو از نمایندگی با تایر نو و سرویس سی هزارکیلومتر انجام شده گرفتم. چند روز بعد هم بردم باد نیتروژن زدن.

سه شنبه صبح بیست و ششم مهر من و بابا صبحانه خورده بودیم و آماده رفتن شده بودیم. من رفتم توی اتاقم که مانتو و روسری بپوشم و کیفم رو بردارم که صدای برادرم اومد. زودتر از معمول اومده بود بالا و بابا به خاطر همین چندثانیه با اون راه افتاد و رفت. من که ماشین رو روشن کردم که راه بیافتم ماشین برادرم رو دیدم که از سرکوچه پیچید و رفت. من هم که دیگه کارهامو مرتب کرده بودم و توی ذهنم با همه چیز کنار اومده بودم، توی حال و هوای ماشین تازه سرویس شده و باد نیتروژن زده راه افتادم. مسیر ترافیک نبود. مثل همیشه وقتی از مدرس وارد حقانی شدم گرفتم خط سرعت و سرعتم رو روی هشتاد تنظیم کردم. ماشین توی بزرگراه زیاد نبود ولی همون چندتایی که بودیم به صورت کولونی داشتیم حرکت می کردیم. چند وقت بود که قبل از اون پیچ غیرفنی حقانی بزرگراه رو کنده بودن و دو خطه شده بود. درست همونجا یه ون دلیکای سبز که کنار سمت راست من بود گرفت طرف من که منو قیچی کنه و بیاد توی خط سرعت و داشت می کوبید به من. خواستم ترمز کنم سرعتم کم بشه که رد بشه، دیدم پشت سری چسبونده به من و ترمز کنم اون از پیشت بهم می زنه، حواسم بود که موتور تازه تنظیم شده و جواب می ده، گازشو گرفتم که بهش راه ندم و سریع رد بشم، همین کارو هم کردم و ماشین هم بلافاصله شتاب گرفت و سرعت رفت بالاتر از صد و ردش کردم. در این لحظه دقیقا رسیده بودم پشت همون پیچ غیرفنی جاده. یه لحظه دیدم یه اتوبوس قهوه ای صورتی که که توی خط کناری و پشت یه اتوبوس دیگه با سرعت حداکثر سی کیلومتر داشت حرکت می کرد یه دفعه گرفت توی خط سرعت که از  جلویی رد بشه. هیچ راه فراری نداشتم و سرعتم هم بالای صد بود. نمی دونم چه جوری از چهار اومدم به دو و ترمز کردم که ماشینی که ای بی اس نداشت نه سر خورد و نه ترمزش های قفل کرد و نه کوبید به اتوبوسی که عین دیوار یه دفعه جلوم سبز شده بود، فقط می دونم که توی فاصله یه متری اش داشتم با سرعت بیست کیلومتر آروم حرکت می کردم. همه اینها توی کمتر از پنج ثانیه اتفاق افتاد...

اگه پدرم به خاطر همون چندثانیه با برادرم نرفته بود و همراه من بود، حتما وقتی که ون سبزه گرفته بود طرفم هم اون یه رفلکس عصبی نشون می داد و هم خودم از ترس تصادفی که باعث جراحت پدرم بشه هول می شدم و ممکن بود عکس العمل درست نشون ندم، و همچنین توی صحنه ای که اتوبوسه مثل اجل معلق پیداش شد. اگه جمعه شب تصمیم نگرفته بودم ماشین رو ببرم سرویس و اگه اون روز آقای آدریک اون حوالی نبود که راجع به تایرها باهاش مشورت کنم و تصمیم بگیرم و اگه موتور تازه تنظیم نشده بود شاید توی صحنه اول کم میاورد و از دست ون سبزه در نمی رفت و توی صحنه دوم با اون سرعت توی پیچ تایرها نمی تونست ماشین رو نگه داره...ولی حتی بعدش هم نترسیدم و همه این لحظه ها رو و بعدش تا دفتر خیلی ریلکس رانندگی کردم.

وقتی رسیدم دفتر یاد خوابی افتادم که درست یه هفته قبلش دیده بودم. رنگ دیواری که دیده بودم عین اتوبوسی بود که پیچید جلوم. و جالبه که من تا حالا اتوبوس اون رنگی ندیده بودم. احتمالا همین یکی توی تهران این رنگی بوده. یا از سرنوشتی که برام نوشته بودن در رفته بودم، یا اون خواب قرار بود منو بفرسته نمایندگی که با ماشین امن این لحظه ها رو رد کنم.

اولین کاری که کردم فرستادن یه سبد گل برای آقای آدریک بود و یادداشت تشکر.

چند روز آینده همه اش به این فکر می کردم که پدر و مادرم معمولا با ماشین من رفت وآمد می کنن. این بار قسر در رفت، ولی اگه بازم اتفاقی بیفته چی؟ شاید باید از ماشین محبوبم که دقیقا نیمه وجودم و رسما پاره جیگرم بود دل می کندم و یه ماشین امن تر می خریدم.

فروختمش و یه ماشین امن تر خریدم ولی دلم براش پر می زنه هر روز و هر لحظه. این روزها هم دقیقا یه سال از اون داستان می گذره. نمی دونم چه ماجرایی بود که درگیرش شدم ولی هنوز به گذشته نپیوسته. هنوز با اون ماجرا و حاشیه هاش درگیرم و تموم نمی شه. انگار هنوز دارم ادامه اون خواب و ماجراهای پشت دیوار رو از سر باز می کنم. امروز تصمیم گرفتم بنویسمش شاید طلسمش بشکنه و تموم شه.

اگه الان می تونستم یه سال به عقب برگردم، محال بود دوباره تصمیم فروش ماشین رو بگیرم. نبودنش خیلی اذیتم می کنه.

ماندانا

/ 2 نظر / 30 بازدید
safzav

این چند بار که دوباره شروع کردی به نوشتن تو اینجا، هی میخوام بیام بگم سلام دوباره :)

حسام الدین

درود بر ماندانا. جالبه مدتها بود خبری ازت نداشتم و با اراسل اون ایمیل فوری دیدم که لینک وبلاگت را دادی. یادداشت جالبی بود. خوشحالم که هستی و نوشتن هم که خیلی بیشتر خوشحالم می کنه. موفق باشی