يک تيکه آفتاب توی پياده رو های شبهای زمستون.

شب سرد زمستون. از دانشگاه میای یا از سر کار. هزار تا فکر توی سرته. پياده روی شلوغ. داد و بیداد مغازه دارها. صدای گوشخراش موتورها. همهمه مردم. بلندگوی ماشين پليس هم که دیوار صوتی می شکنه. سر و صدای اعلام مسير درهم و برهم مسافرکش ها...چند قدم که جلوتر می ری صدای خوش يک ويلون، تار يا آکاردئون همه اين سروصداهای ناخوش آيند رو می پوشونه و تو رو به لحظه ای آفتابی و سبک در گذشته دور می کشونه. سرتو بلند می کند و مردی رو می بينی که در اين سرما با پنجه های يخ کرده دلتو گرم می کنه... چی می شه که اين کارو می کنه؟ نمی تونه بشينه کنار خيابون و مثل هزاران نفر ديگه که از او سالمتر و جوونتر هم هستن گدايی کنه؟ يا به زور فال بفروشه؟ يا جيب بری کنه؟ ... نه نمی تونه. برای اينکه تنبل و تن پرور نيست. اهل کار و کاسبيه. دوست داره شغلی داشته باشه و هنری که باهاش گذرون کنه. انگل و سربار نيست. نوازنده های دوره گرد متکدی نيستند. اين کار يک حرفه مورد نياز جامعه است. کار قشنگ و شريفيه. کاش ماها طوری رفتار کنيم که هيچوقت از لذت شنيدن آهنگها و آوازهای قشنگشون محروم نشيم. قبول ندارين که حتی وقتی آهنگها رو چندان خوب هم اجرا نمی کنند باز هم شنيدنش لذت بخشه؟ اون وسط خیابون شلوغ و پلوغ و پر از صداهای ناهنجار و فضاهای دلمرده و روزمره از هزارتا سی دی و اورژينال و اجراهای حرفه ای بيشتر به دل می شينه، اصلا همين ابتدايی بودن اجراهاشون حال و هوای وحشی و ساده ای داره که نفس آدمو باز می کنه.
کاش شهرمون از اينی که هست دلمرده تر نشه.

ماندانا

/ 0 نظر / 4 بازدید