آبشار خاطرات

فصل گلهای زرد بود که بابک رفت. صبح قبل از شروع درس رفتم توی حیاط برای گلدونم گلهای تازه بچینم که دلم نگیره از تمام روز پای کامپیوتر نشستن. یه نگاهی به دور و بر انداختم و دیدم آبشارطلاها گل داده. رفتم به سمتشون و تا دستم رو دراز کردم که بچینم یه دنیا خاطره هوار مغزم شد. واقعا ظرفیت و توان سرور و شبکه مغز آدم چقدره که توی کسری از ثانیه این همه اطلاعات رو یه دفعه بازیابی می کنه؟ رفتم به اون شبی که کتی و بابک رفتن. اون شب هم یه دسته از همین گلها توی اتاقم گذاشته بودم. بعد از اون کمتر یادم میاد که از این گل چیده باشم. شاید هرگز سراغش نرفته بودم. دوباره یادم اومد که با رفتن بابک چقدر تنها شدم و این تنهایی چندین سال طول کشید و دیگه هم کسی جای اون رو برام نگرفت. چندسال تمام روز رو با هم گذرونده بودیم. تابستونها بعد از صبحانه توی کوچه بودیم به بازی و ولگردی. بعد از ناهار توی خونه ما یا اونها، عصر دم در دوچرخه و لی لی و هفت سنگ و هرشب قایم موشک. یادش به خیر توی جوب و روی درخت و توی حیاط همسایه و زمین های خالی قایم شدن... همیشه دلم می خواست دوباره برمی گشتن. دورادور ازشون خبر داشتم. چند سال بعد خبر ناگواری درباره بابک شنیدم که تا امروز هرگز نفهمیدم آیا حقیقت داشت یا نه؟ خبر داشتم که برگشته ایران. می ترسیدم ببینمش. اگه اون خبر راست بود چی؟ دوستانی داشتم که می دونستم با خانواده اش در تماس هستن، ولی نمی خواستم حتی اگه حقیقت داشته باشه راجع بهش حرف بزنم. چند سال پیش، شاید هنوز مرسده هم نرفته بود، یا شاید رفته بود، شب که اومدم خونه مامانم گفت عصر بابک اومده بوده توی محل. مادر و پدرم دم در بوده ان. از ماشین پیاده شده و سلام و احوالپرسی کرده. پرسیدم آیا تغییری توی وضعش دیدین؟ گفتن ما که متوجه نشدیم. دلم می خواست و نمی خواست که ببینمش. اگه خبر راست هم نبود معمولا بهتره آدم سراغ آدمها و جاهایی که ازشون خاطره خوب داره نره، اغلب اوقات باعث می شه خاطرات هم زیباییشون رو از دست بدن. دیگه ازش خبری نشد تا چند روز پیش که مادرم از پشت پنجره دیده بود پدرش داره توی کوچه قدم می زنه.
گلهای زرد به جای اینکه دلم رو وا کنن حالم رو گرفتن. باید یه جوری این حال رو بیرون می ریختم که بتونم بقیه روز رو درس بخونم. حتی نمی دونم دلم می خواد ببینمش یا نه؟ اگه بخوام نشد نداره. بالاخره می تونم پیداش کنم، ولی نمی دونم چی به سر خاطرات و احساساتم میاد.

تازه اون که می دونه ما کجا هستیم، اگه دلش می خواست حتما خودش می اومد. پس شاید عوض شده که دیگه نمی خواد ما رو ببینه، شاید هم عوض نشده و فکر می کنه ماها عوض شده ایم و سراغمون نمیاد. مگه زندگی همه اش چقدر هست که آدم با این فکرها و حرفها همه چیز رو از خودش دریغ می کنه؟ هرچی که دیگران براش خراب می کنن، و هرچی که خودش می ترسه به دست بیاره. صفر به علاوه صفر می شه نتیجه زندگی ماها.

ماندانا

/ 1 نظر / 22 بازدید
محمدرضا

سلام من گاهی با بوییدن یک عطر هزاران صفحه خاطره در کسری از ثانیه می آد جلوم این مغز ما از سرورای آی بی ام هم خیلی خیلی جلوتره!حتی از سیستم فوق پیشرفته ی اتاقم![چشمک] خوشحالم دوباره می نویسی[لبخند]