اون روزهای جهنمی

چند سال پیش بچه شیرین و عزیزی در وجودم داشت پرورش پیدا می کرد. نصفه شب ها بیدارم می کرد تا بهش فکر کنم، احساسش کنم، به آینده اش فکر کنم و از تجسم بزرگ شدنش لذت ببرم و با این فکر شیرین به خواب برم.

ولی تقدیر بچه من این بود که قبل از تولد به دست دیگران جلوی چشمم تکه تکه بشه و هیچ کاری از دست من برنیاد. به دست کسی که بیش از هرکسی می تونست و می بایست حمایتش می کرد. روز آخر، توی اون حال وحشتناک، از خدا خواستم بهش بچه ای بده و ازش بگیره تا بفهمه با من و حاصل وجودم چه کرد. بعد از اون احساس کردم که عقیم شده ام و هرگز بارور نخواهم داشت. و همینطور هم شد.

من در جهنم حسادت دیگری و دیگران شکنجه شدم و هرکسی که می تونست پشتم رو خالی کنه، کرد.

امروز پر از اتفاق هایی بود که منو یاد اون آدم می انداخت. هنوز هم زخمم درد می کنه.

ماندانا

/ 2 نظر / 2 بازدید
رضا

متاسفم... من تو چنین وضعیتی قرار نگرفتم ولی تصورش خیلی درد داره... امیدوارم امروزتون بهشتی باشه[لبخند]

بیژن

لذت بزرگ کردن بچه ای که خودت به دنیاش آوردی خیلی قشنگ و بی جایگزینه اما دنیا لذت بزرگ کردن بچه ای رو که روزگار پدر و مادرشو ازش گرفته از تو دریغ نکرده پس زیاد هم محروم نشدی تو ذاتاً یه مادری پس مادری کن برای هرکسی یه بچه کوچک یا یه بجه بزرگ هنوز داری زندگی میکنی هنوز دنیا قشنگه هنوز خیلی از قشنگی هاش رو ندیدی هنوز خیلی از قشنگی هاش رو نساختی