کوری

نقاش محبوبم که زمان زیادی رو با نقاشی هاش زندگی کردم سالهاست که دیگه نقاشی نمی کنه. بخشی از وجودم سترون شده. بخشی که توی نقاشی های اون به دنیا می اومد و زندگی می کرد؛ حالا در ناکجا آباد رهاست. ولی اون می تونست حالا حالاها در اوج خودش باشه. راستی، نقاشی که نقاشی نکنه، چی ازش می مونه؟ صد حیف و افسوس. توی ایران زندگی جریان نداره، نمی دونم اسم این چیزی که درجریانه چیه، ولی زندگی نیست، کیفیت نداره، پویا نیست، هنر ول معطله، بازار شیادان و دودوزه بازهاست که داغه، قفسیه برای روحی که به پرواز درمیاد، سیاه چاله ایه واسه ذهنی که سیاله و جهنمیه برای اون که به خواب ایزد باران می ره. روزهامون در التزام رکاب حماقت می گذرن و می رن و ما غافل از امروز خودمون و فردای نسل بعدی که نمی فهمم چرا به دنیا می آریمش. کی فردا جوابی برای بچه ای داره که امروز به دنیا می آره، که چرا به دنیا آوردنش؟ در شهری که حتی هوا برای تنفس نداره تو چی می خوای به بچه ات بدی؟ مهدکودک دوزبانه؟ گوشی هفتصد هزارتومنی موبایل؟ کلاس شنا و پیانو؟ بی ام و ایکس تری؟ گرین کارت؟ شیشه و ایکس؟ جنگ اعصاب و محدودیت؟  بی هدفی و بی انگیزگی؟ خشم و نفرت؟ کوری و کری و لالی؟

قدم نورسیده مبارک!

ماندانا

/ 3 نظر / 18 بازدید
سروش

تعریف خوبیه از این خراب شده...

خر در چمن

سلام خانومم. بهتر نیست به جای قر (غر؟) زدن به کارهای دیگه مشغول شیم؟

گواه

غمش آنجاست که آنهایی که می زایند حتی لحظه ای به اینها که گفتی نمی اندیشند.اینها برایشان یک مشت حرف روشنفکری است حرف مرفهان بی درد حرف بدبینان حرف همه و همه غیر از حرف آدمی زاد . و مزحک است که اندیشیدن به اینکه باید کودک داشت یا نه چند تا و چرا و چگونه تبدیل می شود به توطئه اجانب برای برکندن نسل ما و برای خنثی سازی توطئه ها باید زائید تا جان در بدن داریم!