شانسه دیگه

دیروز داشتم با چندتا از همکارا گپ می زدم، صحبت جک و جونورها بود؛ گفتم من تنها زمانی که فکر می کنم ازدواج کردن ایده خیلی بدی هم نیست وقتیه که توی راهرو و زیرزمین با مارمولک روبرو می شم. اون موقع خیلی دلم می خواد یه شوهر داشتم که بین من و مارمولکه بایسته که من چش تو چش مارمولک نشم. اینو داشته باشین، امروز داشتم بالکن رو می شستم یه بچه مارمولک از بغل پام دوید اومد روبروم گوشه دیوار واستاد! ناچارا با خدا وارد مونولوگ شدم... گفتم خدایا من اگه یه ماه هم راجع به مالدینی حرف می زدم یه مسابقه اش رو هم کسی پخش نمی کرد ما ببینیم، خودش رو که هیچی؛ یه دقیقه راجع به مارمولک حرف زدم، فرداش زنده اش رو فرستادی جایی که هیچوقت وجود نداشت واسته توی چشام نگا کنه؟؟؟

ماندانا

/ 1 نظر / 9 بازدید
Mehrzad

مارمولک هم اسیرت شده، از مالدینی یاد گرفته!